نیل ، شعرِ شعر

1

خورشید دوست دارد برهنه وارد بستر نیل شود .

از این رو ،

آن گاه که به سوی او می رود

با این لذت سرمست می شود :

پاره کردن ابرها ، رشته به رشته .

 

نه ، هیچکس نمی تواند زبان را رام کند

مگر شگردِ سکوت نیل .

 

نیل ، با رشته های آب

برای شادی و اندهش یک پیراهن می بافد

این تنها پیراهن اوست .

 

دیروز نیل را اندوهگین می دیدم .

آیا از آن رو که بر مهتابی اعصار حضور داشت ؟

امروز او را شاد می بینم

آیا از این رو که برهنه می دود ؟

 

فقر در نیل

نه آرواره دارد

نه دشنه .

 

او جز شعاع های نور و بال هایش

هیچ چیزی ندارد .

 

وقتی که نیل با فقیرانش گفتگو می کند

یا در باره ی آن ها سخن می راند

هر کلمه

تبدیل به دریاچه می شود .

 

آب مرگ برای نیل

همان آب زندگی است .

 

نیل ،

هر روز از بلند ترین قله ی کوه دانایی

موعظه می کند

موعظه ی آب .

 

نیل ،

با تکرار

تازه می شود .

 

من به آن چه که درختان و گیاهان روایت می کنند

و آن چا را که کشتزارها

در باره ی عالیجناب نیل می گویند

گوش سپرده ام

و چه پُر جاذبه بودند .

 

چگونه اعماق تو مرا شنیدند

ای عالیجناب نیل ؟

من که جز به سواحلت متوسل نشدم

و جز به نجوا سخن نگفتم !

 

نیل برای آسمان

در شب بستر

و در روز دالان است .

 

اینک نیل –

آسمان از آب هایی زاده می شود

که از زمین بالا می رود

چنین است که او طوفان مرا درک می کند

در مسیر دلدادگانم .

 

اکنون باور می کنم آن چه را که نیل می گوید :

آب است که هیمه ی آتش را فراهم می کند .

 

نقره ی تو جز در کشتی تمنا به کار نمی آید

و طلای تو با آب یکی می شود .

ای عالیجناب نیل ،

شب تو تاریک نیست .

من در او خورشید طلایی را به آغوش کشیدم

در برابر اندامت .

دست های من در او

پوست رؤیا نوازش کرده اند

من در او نفس کشیدن روشنایی را

در تاریکی شنیده ام .

 

روی نیل

روح آرام می گیرد

و این جسم است که به هر سو پرواز می کند

به هنگام جشنی دایمی

برای مرگی که نقاب زندگی دارد

برای زندگی که با مرگ آراسته شده

تا زیبا ترین عالیجناب را گرامی بدارد ،

انسان را .

 

بارها احساس کرده ام

امواجی که روی جسم نیل به رقص در می آیند

چروک های صورت زن هایی هستند

که در عصر افسانه ها

بی حال روی کاناپه ی خورشید نشسته بوده اند .

 

« نبوت ، خود را در آبش شستشو داده است . »

این را زمین پیش از این در حال توصیف نیل گفته است .

آسمان دست از تکرار او بر نمی دارد .

 

ای عالیجناب نیل !

تو شکلی بی شکل هستی .

مرا شعر بیاموز

ای دوست من .

 

این فضای جوان را درود گویید

که نیل را در آغوش می گیرد !

 

آن قدر جرأ ت  نداشتم از نیل بپرسم :

« از کجا می آید

این بی نهایتی که روی صورتت بال بال می زند ! »

 

نیل ،

زیر ساعتِ زمان

که بر دیواره ی آفتاب آویخته است

در جهت امتدادش کوچ می کند

میان بی نهایتِ آبی و بی نهایتِ سفید .

 

زمان گاهی دوست دارد به حُباب تبدیل شود

تا در سطح نیل شناور باشد .

 

خوب به نیل بنگر

اطمینان خواهی یافت

که عشق از آسمان پایین نمی آید

بلکه از زمین به بالا می رود .

 

نیل زورق ها و کشتی ها را در آغوش می گیرد

گویی آن ها رختخواب فرزندانش بوده اند .

 

تو می توانی با نگریستن به نیل

با عصری فراموش شده آشنا شوی

و با فصل هایی که پایان ندارند ،

در همان لحظه که در اطرافت

جز یادبود وجود ندارد

هیچ چیز جز ناپایداری

تو را در حصار خویش نمی گیرد .

 

نیل صدای سپیده دم را می شنود

آن گاه که به فرشی از برگ های پاپیروس می رسد

بر می خیزد ،

چپقی از تراشه ی قاهره دود می کند

چشمانش از دود آمیخته به اشک چروک می افتد

اما صورتش را پنهان نمی کند ،

گلایه ای ندارد .

او به هر عابری لبخند می زند

چنان که فرزند نوزادش باشد

و به آستانه ی کلبه ای تکیه می دهد که می گویند

زورقی است که از مسافتی دور آمده

و آب را برای همیشه ترک کرده است .

و بعد از کمی استراحت

چپقش را روی صندلی صبح می گذارد

و برای ادامه ی راهش خیز بر می دارد .

 

نیل در اقیانوس کلام جاری می شود

اما تونمی توانی در آن وارد شوی

مگر از پنجره های سکوت .

 

نیل تو را می آموزد که از صدف خویش خارج شوی

و به آن باز نمی گردی مگر در نوبهارت

غرقه در امواج عشق .

 

یکی از زیباترین لحظاتت

هنگام صبح است که از خواب بر می خیزی

و می بینی که چگونه گیسوی خورشید

با آب نیل تر می شود .

 

من به هنگام آخرین دیدار دریافتم

که نیل پوست دارد .

 

از منفذهایش شراره ای بالا می رود

که جسم نیست

که جنسیت نیست

و چیز دیگری جز آن ها هم نیست .

 

فکر می کنم حالا بدانم

چرا « اسفینکس » * سکوت را ترجیح داده است .

او لال شده بود

آن گاه که می بایست با نیل سخن بگوید .

 

اشیاء را بنگرید :

چگونه آن ها در زمان حل می شوند .

زمان را بنگرید :

چگونه در نیل حل می شود .

 

شب قبل از عزیمتم به نیل گفتم :

« عاقبت از بار آسمان که بر شانه هایت چسبیده

رهایی خواهی یافت ! »

 

تو نمی توانی به آسمان بگویی  : « بدرود ! »

                                    پاریس ، 1998

 

*sphynx    هیولایی با اندام شیر و کله ی انسان .