دوبرگ از كتاب " موسيو ابراهيم و گل هاي آسماني "

نويسنده : " اريك امانويل اشميت "

مترجم  : " حميد كريم خاني "

ناشر    :  " نشركتاب مس " (88894230)

تيراژ   : 3200                                                                                                پاييز    : 1383           

 

يازده ساله كه بودم قلك خوكچه اي ام را شكستم و به سراغ فاحشه ها رفتم. خوكچه من قلك براقي از جنس چيني بود كه رنگ تهوع آوري داشت. با سوراخي كه سكه از آن داخل مي شد اما نمي توانست خارج شود. پدرم آن را انتخاب كرده بود چون قلك براي او مفهوم دلنشيني داشت و با نوع تلقي اش نسبت به زندگي مطابقت مي كرد.

-         پول براي جمع كردن ساخته شده، نه براي خرج كردن.

دويست فرانك در شكم خوكچه بود، حاصل چهار ماه پس انداز.

يك روز صبح قبل از اين كه به مدرسه بروم پدرم به من گفته بود:

-         " موييز" من نمي فهمم... از پول ها كم شده... از اين به بعدهر چقدر كه موقع خريد خرج مي كني بايد تو دفتر آشپزي بنويسي.

ظاهرا بد و بيراه گفتن به من در مدرسه و خانه ، موقع نظافت كردن ، درس خواندن ، آشپزي كردن و هنگام ماموريت هايي كه به من محول مي شد كافي نبود. تنها زندگي كردن در يك آپارتمان تاريك بزرگ ، خالي و بدون عشق ، و اسارت به عنوان يك وكيل بدون ماجرا و بدون زن كافي نبود، حالا بايد دزد هم به حساب بيايم ! در حالي كه هميشه از دزدي كردن بدم مي آمد و هيچوقت احساس خوبي نسبت به آن نداشتم.

دويست فرانك در شكم خوكچه جاي داشت. دويست فرانك ، قيمت يك دختر در خيابان " بهشت " و در واقع قيمت مرد شدن بود.

اوايل ، آن ها از من كارت شناسايي مي خواستند. با وجود صدا و وزنم ( من مثل كيسه قند و شكر چاق بودم ) ، آن ها به شانزده ساله بودنم – كه از خودم شنيده بودند- شك داشتند .

در ته كوچه ، زير هشتي ، يكي از آن جوان هايش را مي شناختم. او مثل يك تابلوي نقاشي بي نقص و زيبا بود. پولم را نشانش دادم. لبخند زد.

-         تو شانزده سالته؟

-         بله، از امروز صبح.

داخل شديم. باورش برايم مشكل بود.او بيست و دو سال داشت. برايم توضيح داد كه چه كار كنم. البته من اين چيزها را از قبل مي دانستم ولي براي اين كه احساس راحتي كند به روي خودم نياوردم. به علاوه ، از صدايش خوشم مي آمد. خيلي محزون و غمگين بود.

تمام مدت داشتم از حال مي رفتم. آخر كار موهايم را با مهرباني نوازش كرد و گفت :

-         بايد بروي و يك كادوي كوچولو برايم بياوري.

اين حرف ، شادي ام را تقريبا به هدر داد : من كادوي كوچك را فراموش كرده بودم. حالا مرد شده و بين پاهاي يك زن غسل تعميد داده شده بودم. به زحمت روي پاهايم بند بودم و زانو هايم هنوز مي لرزيدند. من كادوي كوچك مرسوم را فراموش كرده بودم

با عجله به آپارتمان برگشتم......