کریستف کیشلوفسکی/حمید کریم خانی

نقل از ماهنامه ی « کلک »  ( مهر 1381 )

«  گفتگو با کریستف کیشلوفسکی »

من همیشه تردید دارم

« کلود ماری تره موآ »  ، « ونسان رامی »

مترجم : حمید کریم خانی

 

*« آبی » ، « سفید » ، « قرمز » ، به ترتیب مراحلی برای « آزادی » ، « برابری » و « برادری » هستند . چه رابطه ای بین این سه رنگ پرچم در هر یک از این کلمات ، نسبت به شعار جمهوری وجود دارد ؟ مگر مراد از جمهوری همین پرچم سه رنگ نیست ؟

# ابدا . پرچم سه رنگ با تمایل به آشتی به وجود آمد . رنگ سفید مشخصه ی حکومت سلطنتی است که آن را بین رنگ های آبی و قرمز – که مشخصه های شهر پاریس هستند – به زور جا داده اند .

*این شما هستید که هر یک از ارزش های جمهوری را به شکلی عالی و نمادین به وسیله ی رنگ بیان کرده اید . چرا این برای شما جالب بوده است ؟

# دقیقا به همان دلیل که به « ده فرمان » علاقه داشته ام . « ده فرمان » ، در ده جمله ، ذات زندگی را بیان می کند . کلمات آزادی ، برابری ، برادری ، آن را از راه دیگر مطرح می کنند .

*چیزی که برای شما جالب است زندگی است . بدون شک به همین دلیل برای وارد شدن به مدرسه ی لودز ( lodz   ) ، اولین شغل تان را که طراحی صحنه بود رها کردید و در مستند سازی تخصص یافتید ؟

# من می خواستم از طریق تصویر ، دنیا را وصف کنم . در عین حال می خواستم آن چه را که نسبت به دنیا احساس می کنم بیان کنم . این مصادف با حضور مستند سازان بزرگی مثل « ریچارد لاکوک » و « ژوری ایوان » بود . امروزه ، تلویزیون این نوع فیلم را نابود کرده است . تلویزیون علاقه ای به توصیف پیچیدگی دنیا ندارد و رپرتاژهای بیش از حد ساده را با ایده هایی ساده ترجیح می دهد : این سیاه است ، آن سفید است . آین بد است ، آن خوب است !

*حتما به همین دلیل به خلق کردن از راه خیال گرایش پیدا کردید ، در ضمن این که نزدیکی تان را به زندگی کاملا حفظ کردید ؟

#من فکر می کنم که زندگی نسبت به ادبیات هوشمند تر است . علی رغم فعالیت طولانی که به عنوان مستند ساز داشته ام ، این نوع فیلم ، به طور همزمان ، هم همدم من است و هم مانعی در کارم . در فیلم مستند ، سناریو دقیقا برای تعین مسیر به کار گرفته می شود . نمی توان به طور دقیق پیس بینی کرد که داستان چگونه جریان خواهد یافت . از جهت فیلم برداری ، گرد آوردن حداکثر متریال همیت دارد . مهم ترین مسیله مونتاز است که مدتی به درازا می کشد و فیلم واقعی از این طریق شکل می گیرد . گمان می کنم که کار خود را با همین روش ادامه بدهم . آن چه را که فیلم برداری می کنم برایم داستان واقعی نیست . این ها نشانه هایی از داستان هستند . جزییاتی که در سناریو نبوده اند غالبا در فیلم برداری خلق می شوند و بعد در مونتاژ برش های زیادی انجام می گیرد .

*با ادامه دادن چنین منطقی ، دست آخر موفق نمی شوید که سناریوی شسته رفته ای داشته باشید . در واقع سناریو یک بهانه است .

#نه ، نه ، نه . مطلقا نه . برای من سناریو ضروری است . چون که آن وسیله ی ارتباط برقرار کردن با همکارانم است . شاید سناریو فقط یک چارچوب و استخوان بندی باشد ، ولی اصلی ضروری است . بعدا می شود چیزهای زیادی را تغییر داد  : گذاشتن پایان در آغاز ، حذف کردن پلان ها ... ولی تمام آن چه مابین خطوط وجود داشته است ، ایده و همه ی چیزهایی که فکر شده بوده اند ، باقی می مانند .

*مونتاژهای شما افسانه ای هستند : دوازده ، پانزده و شانزده ورسیون ...

# ایده ی اصلی باقی می ماند . این ها تونالیته هایی متنوع هستند . برای فیلم « زندگی دوگانه ی ورونیکا » حتا نشان دادن هفده ورسیون مختلف را در نظر گرفته بودم . چون که فیلم به هفده تالار در پاریس مربوط می شد . برای هر ورسیون شماره ای وجود داشت . این یک پروژه ی کاملا جدی بود ولی وقت نداشتم آن را خوب سامان بدهم . فکر می کنم که بعضی از تماشاگران مثل خود من می توانستند سرگرم شوند .

*میل داشتید چه چیزی را تغییر بدهید ؟

# الان یادم نیست ولی آن چه را که برای هفده ورسیون لازم بود فیلم برداری کرده بودم . مثلا من هفت پایان متفاوت داشتم .

*ایا در طی انجام مونتاژ دچار تردید هم می شوید ؟

#  نه فقط در زمان مونتاژ ، بلکه در وقت نوشتن ، وقتی که حرف می زنم و در تمام اوقات دچار تردید می شوم .

*وقتی که فیلم ساخته شده و به مردم ارایه می شود باز هم میل به مونتاژ آن دارید ؟

#  نه .

*چون که دیگر تردید ندارید ؟

#  البته تردید دارم . من همیشه تردید دارم ولی لحظه ای وجود دارد که باید گفت : ایست . و شروع به کار دیگری کرد .

*شما خودتان را محدود می کنید ؟

#  این زمان است که محدود است .

*شما ادعا کرده اید که یک صنعت گر هستید و نه یک هنرمند ، چرا ؟

#  هنرمند کسی است که می داند . ولی من از شغلم فقط برای تقسیم  کردن تردیدهایم با تماشاگران استفاده می کنم .

*ولی من عکس این تعریف را قایل هستم . هنرمند خالق است چون سوال ایجاد می کند .

#  نه ، هنرمندان واقعی جواب ها را پیدا می کنند . دانش صنعتگر در محدوده ی شغلش باقی می ماند . مثلا من کم و بیش همه ی چیزهایی را که روی دوربین است می شناسم . استفاده از میز مونتاژ را می شناسم . من همه ی این ها را می دانم . ولی دانش حقیقی این نیست . دانش حقیقی چگونه زندگی کردن است و برای چه زندگی کردن ... و مسایلی از این دست .

*شما قبول دارید که هنرمندان این دانش واقعی را دارند ؟

#  بله .

*شما فکر نمی کنید که این دقیقا به این دلیل است که آن ها سوال ها را خلق می کنند ؟

#  مطمینا . ولی آن ها جواب ها را پیدا می کنند ، نه من .

*اما « رنوار » جواب نمی دهد ، « فلینی » هم هرگز !

#  فلینی ؟ ولی او در تمام فیلم های مطرحش گفته است : « حقیقت این است . نکته این است  » . شما پایان « جاده » ( strada  ) را به یاد بیاورید .  آن جا که زامپانو ( zampano  ) در ساحل گریه می کند . خوب ، او گریه می کند چون بالاخره چیزی را که مهم بود فهمیده است . پرتوی از انسانیت بر غشای سخت انسانی نفوذ کرده است .

*در پایان « آبی » ژولیت بینوش هم گریه می کند . او نیز چیزی را که مهم بود فهمیده است . او انسان شدن را دوباره می پذیرد ، زندگی کردن را و طبعا رنج را ...

#  یک تفاوت وجود دارد. سه پلان پیش از آن که زامپانو در  ساحل گریه کند ، او ترانه ای را از دختری که ملافه ها را می آویخت ، شنیده است . یادتان هست ؟

*بله و بنابراین ؟

#  خیلی خوب . آن جاست که او چیزی را که مهم است می فهمد .

*این چه چیزی را ثابت می کند ؟ بینوش هم در طول فیلم شما به مدد برخوردها همه چیز را می آموزد .

#  بله درست است . او یاد می گیرد . ولی من بین خودم و فلینی اختلاف واضحی می بینم و حتا می دانم چرا .

*چرا ؟

#  شما خیلی چیزها را می خواهید بدانید . قبول کنید که همه اعتقاد شخصی شان را بیان می کنند . چه اهمیتی دارد که کدام شاعر ، آهنگساز یا نویسنده ی بزرگ باشد . چندان اهمیت ندارد اگر آن ها اشتباه کنند . آن چه آن ها را نسبت به دیگران در مرحله ی بالاتری قرار می دهد اعتقادات شان است . در سیاست ، این اشتباه خیلی خطرناک است ولی در هنر زیباست .

*این را نمی شود تعمیم داد . باخ ، این طور که از موسیقی اش بر می آید ، به وضوح ، انسان معتقدی است ، ولی داستایوسکی انسان دلواپسی هاست .

#  بله ، درست است . ولی او جواب ها را در هنر پیدا می کند . هنرمند می داند .

*و شما ؟ شما صنعتگر تردید هستید ؟

#  اگر شما بخواهید !

*شما به شکل بسیار محسوسی روی جزییات کار می کنید و بعد نسبت به ضرورت شان تردید پیدا می کنید و اکثرا در مونتاژ ، آن ها را حذف می کنید .  مثلا در « آبی » ، قطره ی باران بر پنجره ی بیمارستان جاری می شود و از یک شکاف می گذرد و ژولی آن را در لیوان جمع می کند ...

#  این در سناریو نوشته نشده بود : ژولی ناگهان با دقت زیاد به قطره ی باران چشم می دوزد . احتمالا او فکر می کند اگر موفق به دام انداختن آن شود ، همه چیز مرتب خواهد شد .

*لابد کمی مثل بچه ها که به هم می گویند : اگر بدون راه رفتن روی فلان مسیر سنگفرش شده  به فلان در برسم ، فلان چیز اتفاق خواهد افتاد .

#  بله ، همین طور است . ولی این ایده ای مربوط به ادبیات است .در سینما نمی شود ان را مطرح کرد و کسی نمی فهمد . از نگه داشتن این پلان مطمین نیستم . (1) در « آبی » ، اجراهایی از این قبیل زیاد وجود داشت که آن ها را حذف کردم .

*مثلا کدام را ؟

#  خوب ، در سکانس بیمارستان ،مدیر فیلم برداری « اسلاومیر ایدزیاک » دایما استفاده از اثر انگشت را پیشنهاد می کرد . ژولی انگشت شستش را به شیشه فشار می دهد . وقتی که اثر انگشت محو می شود متوجه می شویم که نگاهش در جهتی دیگر – به طرف خبرنگار – قرار گرفته است . در سکانس دیگر نوشته بودم  :  الیویه گوشی تلفن را در جایی بگذارد که رد عرق ، آن را به تدریج محو کند . این احتمالا پلانی است که اسلاومیر ایده اش را داده بود . من از هیچیک از این دو پلان استفاده نکردم .

*شما از بعضی تصنع ها می ترسید ؟

#  بله .

*اولین مرتبه که پزشک را می بینیم تصویر او در چشم ژولی منعکس شده است ، که این پلان خیلی طولانی فیلم برداری شده بود . این می توانست ساختگی بودن قضیه را آشکار کند ولی خیلی خوب از آب در آمده بود .

#  این از آن جهت عملی بود که « آبی » ، با روشی ذهنی روایت شده است . در فیلمبرداری نیز مطمینا با روش کاملا طبیعی از پزشک فیلم گرفته بودم : در پلان های طولانی ، متوسط و فشرده . ولی در مونتاژ فهمیدم که پلان چشم را باید نگه دارم .

*پلان های دیگر را چه کردید ؟

#  آن ها را در سطل زباله ریختم .

*آن ها را برای ورسیون دیگر نگه نداشتید ؟

#  نه ، در « آبی » ، فرصتی برای نشان دادن چند ورسیون نداشتم .

*در « آبی » ، مثل « زندگی دوگانه ی ورونیکا » لکه های روشن زیادی روی چهره ها وجود دارد . احساس می شود که این لکه های روشن مثل یک بانگ هستند . آیا بعد متافیزیکی را در نظر دارید ؟

#  پیش از هر چیز این یک بعد تکنیکی است . چون که همه ی این ها تدارک دیده شده و سامان یافته اند و این دایما پیش نمی آید . وانگهی ، این مدیر فیلم برداری است که غالبا این ایده ها را می دهد . البته بعدا می شود بعد متافیزیکی هم برایش قایل شد . چه بهتر .

*متافیزیک از طریق فیزیک ...

#  چرا که نه ؟

*سینمای شما بیشتر مادی است ، غالبا فیزیک به پیشگویی متافیزیک می پردازد . از پلان های بلند خیلی استفاده می کنید و بیش از حد به اشیا و آدم ها نزدیک می شوید . به نظر می رسد که چیزی را در ماورای ماده جستجو می کنید ؟

#  مطمینا دلم می خواست ورای ماده را دریابم . ولی این حقیقتا مشکل است . خیلی مشکل .

*چه چیزی است که شما سعی می کنید آن را زیر نظر داشته باشید ؟

#  شاید روح . در هر حال حقیقتی است که خودم هم آن را نمی شناسم . زمانی که می گریزد و نمی شود دوباره آن را به دست آورد . فیزیک دان ها چنین کاری انجام می دهند . سعی می کنند به حقیقتی بسیار کوچک ، خیلی زیاد نزدیک شوند . امروزه ، بزرگترین فیزیک دان ها ، برای شرح دادن اسرار زندگی ، شروع به جستجوی ارتباط بین موجودات ذره بینی کرده اند . شاید من هم در فیلم هایم همین کار را می کنم . اخیرا دوربین جدید 200 میلیمتری ساخته شده است . این دوربین به من امکان داد تا از خیلی نزدیک از چشم ژولی فیلم برداری کنم و انعکاس کسی را که می گذرد در درون چشم ضبط کنم . در جایی دیگر نیز برای این که به غیر از نوشته ی روی پارتیشن چیز دیگری وضوح نداشته باشد ، از این دوربین استفاده کرده ام . اگر من توانسته ام این پلان را بسازم به یاری اختراع  یک فیزیک دان است .

* فیلم های شما غالبا روی دو مفهوم از کلمه ی temps   بازی می کند . یکی به معنی زمان و دیگری به معنی هوا .

#  درست است . اولا به این دلیل که من بازی کردن را دوست دارم و بعد این که اوضاع هوا در زندگی مهم است . من در نوع وضعیت هوا حساس هستم . وقتی فکر می کنم به لحظاتی که اوضاع خوبی داشته ام می بینم که اغلب مربوط به وضع هوا بوده است . شاید حافظه ی من گزینشی است و با خاطرات خوب نجات می یابد . ولی اغلب اوقات برای من هوا یا خیلی گرم است یا خیلی سرد . این هرگز همان که من می خواسته ام نیست .

*آیا نام شخصیت های فیلم های تان ویژگی مشخصی دارند ؟

#  سعی می کنم نام های ساده ای را انتخاب کنم که به خاطر سپردن آن ها برای تماشاگر میسر باشد و در عین حال با شخصیت ها هم تناسب داشته باشد . در زندگی نام های عجیبی وجود دارد . چون این نام ها با صاحبان آن ها ارتباطی ندارد .

*در « زندگی دوگانه ... » شما به « ورونیکا » ی انجیل فکر کرده بودید ؟

#  وقتی که اسم را انتخاب می کردم ، هرگز . ولی بعدا چرا . هر چند که این غیر ارادی بود ، ولی تداعی خوبی به نظر می رسید . برای « قرمز » ، از ایدن ژاکوب پرسیدم که در کودکی اسم مورد علاقه اش چه بوده است ؟  او گفت : « والنتین » . بنابراین ، اسم پرسناژش را والنتین گذاشتم . در « سفید » ، اسم قهرمان فیلم کارول است . این اسم در زبان لهستانی همان چارلی است . این اسم را به احترام چاپلین انتخاب کردم . این مرد کوچک ساده دال ولی شیطان .

*هر سه فیلم با یک موومان شروع می شود : در « آبی » ، ماشینی که به جلو حرکت می کند ، در « سفید » ، پاهای کارول که از پله های کاخ دادگستری بالا می رود و در « قرمز » ، دوربین ، سیم های تلفن را دنبال می کند ، در حالی که شما غالبا آغازها و پایان ها تان را تغییر می دهید . آیا همیشه همین طور است ؟

#  « سفید » دیگر با پاهای کارول شروع نمی شود .

*چرا ؟

#  چون با چیز دیگری شروع می شود . نمی توان دو موضوع را با هم شروع کرد .

*اما تاثیر ذهنی موومان باقی می ماند .

#  بله ، موومانی کم و بیش غیر معمولی ، شبیه آن چه که در شروع « آبی » می بینیم . مثلا در آگهی ها ماشین هایی دیده می شوند که به جلو می روند . آن ها از جلو ، از بغل ، از بالا  و حتا از زیر فیلم برداری شده اند ، برای این که استهلاک تدریجی شان نشان داده شود و این که لاستیک ها چگونه با زمین تماس پیدا می کنند . در « آبی » ، ما در حالی از زیر فیلم می گرفتیم که دوربین کاملا در وسط قرار داشت . من گمان می کنم که به این شکل ، نگرانی در پلان کاملا القا می شد . پیچ و مهره هایی دیده می شدند که به سادگی و با کوچکترین ضربه ای می توانستند از جا کنده شوند . به طور کل آدم به چنین چیزی فکر نمی کند . ما پشت فرمان نشسته ایم . هوا هم یا گرم یا سرد است . شیشه ی اتومبیل را بالا می بریم یا پایین می آوریم . به مناظر نگاه می کنیم . نمی دانیم که پیچ یا مهره ای در زیر ماشین وجود دارد که هر لحظه ممکن است از جا کنده شود ... ولی در کدام لحظه این اتفاق خواهد افتاد ؟

*شما در زندگی غالبا به پیچی فکر می کنید که ممکن است از جایش کنده شود ؟

#  بله ، ولی نه لزوما به پیچ های ماشین !

*پیتور اسبوسینیسکی  ادعا می کند که در « قرمز » 450 نشانه ی پنهان وجود دارد .

#  کدام نشانه ها ؟  منظور او چیست ؟

*خوب ، مثلا در « قرمز » هم مثل « سفید » مساله ی کلید وجود دارد .

#  ولی این ها اشیایی هستند که به طور روز مره از آن ها استفاده می کنیم . هر کسی تعدادی کلید دارد . من بیشتر از دوازده تا کلید دارم .

*و صلیب در « آبی » ؟

#  در اولین ورسیون سناریو دقیقا یک زنجیر کوچک وجود داشت . ولی یک گارسون می بایست به وسیله ی تلفن شی ء گم شده ای را اعلام کند . هم به زبان لهستانی و هم به زبان فرانسه . این می توانست چندین معنی ایجاد کند . بنابراین ، یک صلیب هم به آن اضافه کردیم . اگر از زنجیر و صلیب حرف زده می شد بلافاصله معلوم می شد که منظور جواهری است  که از گردن آویخته می شود . بعدا پیش خودم فکر کردم که آهنگساز می تواند عاشق دو زن باشد . همین کادو می تواند نشان عشقش باشد . شاید به خاطر نقص تصویر این طور به نظر می رسد .

*ولی چرا صلیب را انتخاب کردید ؟

#  بدون شک به خاطر این که ایماژ دیگری نبود . نمی توانستم چیز دیگری ابداع کنم . علی رغم این که صلیب – به عنوان یک نماد- مزاحم کار من بود .

*عجب ! چرا ؟

#  چون لهستان کشوری کاتولیک است که بدبختانه کاتولیسیسم در آن جا خوب تکاما پیدا نکرده است . در لهستان به جای عشق و بخشش ، میل به انتقام و گرایش به نفرت وجود دارد . طبعا در چنین وضعیتی ، انتخاب صلیب برایم جالب نبود .

*در سناریوی « سفید » شما در نظر گرفته بودید که کارول مجسمه ی بالاتنه ی یک زن را در اتاق دومینیک قرار دهد . ولی بعدا به خاطر نظران کلوسینیسکی از این کار صرف نظر کردید . چرا ؟

#  نه کاملا به دلیل نظراتی که کلوسینیسکی ارایه داده بود . بلکه به این دلیل که متوجه شدن به شیء جدید برای دومینیک که اولین بار وارد آن اتاق می شد غیر ممکن بود .

*نشانه ی دیگر : در « قرمز » ، دوگیلاس ، روی برچسب ظرف ماست وجود دارد . این دو گیلاس ، در جایی دیگر نیز دیده می شوند ، چرا ؟

#  این فکر مدیر فیلم برداری ام بود . او از 450 نشانه با شما صحبت کرده است ؟ سعی کنید آن چه را که می گویم درک کنید . پلان گیلاس و ظرف ماست را با یک ماشین بسیار پیچیده و گران ساختیم . به وسیله ی یک تکنو کرین که گمان کنم از لندن سفارش داده شده بود و خودش روی جرثقیل قرار داشت . به هر حال ساختن پلانی که روی گیلاس ها خاتمه می یافت به انجام رسید . ولی از نظر تکنیکی قدری مشکل بود که متوجه نشدیم که  ایرن ژاکوب ظرف ماست  را وسط نور قرار داده است . او فقط بخش کوچکی از آن را در تاریکی قرار داده بود . بنابراین ، برای درک کردن گیلاس ها باید حسن نیت زیادی به خرج داد . ولی حقیقتش را بخواهید فکر نمی کنم گیلاس ها اهمیتی داشته باشند . برای مدیر فیلم برداری ، این اصولی از تداعی – معانی بود  و برای من نیز .  من ایده ی او را به این دلیل پذیرفتم که تماشاگر به خودش بگوید : « عجب ! این همان چیزی است که قبلا دیده بودم » ! ولی موضوع در کنار کادر ، حاشیه ای و بسیار مبهم است .

*شما از آن چه انجام داده اید دفاع می کنید ، گویا به کار گرفتن نشانه ها شما را سرگرم می کند ؟

#  مطمینا و خیلی لذت می برم وقتی که آن ها اشکار می شوند . ولی همیشه هم آگاهانه آن ها را به کار نمی گیرم . مثلا به موضوع کلیدها فکر نکرده بودم . ولی بدون شک قضیه تصادفی هم نبود .

*« ده  فرمان » پر است از برخوردها و رابطه هایی که به نتیجه نمی رسند  یا می رسند . بعضی از شخصیت های یک فیلم ، در فیلم دیگر به هم بر می خورند .

#  من دوست دارم که اشخاص از کنار هم عبور کنند . در زندگی هم همین طور است . برای من هر روز برخورد با افرادی پیش می آید ، بدون آن که بفهمم که ممکن است قبلا آن ها را دیده باشم . مثلا ممکن است در این کافه چند دقیقه پشت به افرادی بنشینیم که آن ها را نمی شناسیم . بعد هر کسی بلند می شود و راه خودش را می رود و دیگر هرگز ملاقاتی پیش نمی آید یا اگر پیش بیاید معلوم نخواهد شد که این اولین ملاقات نبوده است . در تریلوژی ، این برخوردها اهمیت کمتری دارند ، برخورد به انجام نرسیده ی قاتل آینده با وکیل آینده  . من این ها را برای خوش آمدن بعضی از علاقمندان سینما گذاشته ام که خیلی دوست دارند نشانه هایی از یک فیلم را در فیلم دیگری پیدا کنند و با آن ها بازی کنند و سرگرم شوند .

*بازی ، همیشه بازی ...

#  ولی فیلم چیز دیگری نیست . از اولین تا اخرین تصویر با تماشاگر بازی می شود . ولی از 450 نشانه در « قرمز » شاید ... دوازده تا باقی بماند .

*حتما از بین این دوازده تا ، پرسوناژهایی باقی خواهند ماند که در هر سه فیلم سعی دارند یک بطری را در سطل زباله ای بیندازند که مختص شیشه است ؟

#  بله ، در « آبی » زنی موفق به انجام این کار نمی شود . ولی ژولی چیزی نمی بیند . چشمان او بسته است و حمام آفتاب می گیرد .  در « سفید » ، کارول کاملا متوجه کسی که موفق به انجام این کار نمی شود  هست . ولی با ارایه ی لبخندی طعنه آمیز قانع می شود . اما در « قرمز » برعکس است . والنتین به کمک زن ضعیف می رود و بالاخره بطری در  صندوق جای می گیرد .

*در « زندگی دوگانه ی ... » ، « ورونیکا » ی لهستانی  ، زنی را که پاکت در دست دارد از پنجره صدا می کند و به او پیشنهاد کمک می دهد . ولی پیر زن به راهش ادامه می دهد ...

#  به این جهت که « ورونیکا » ی جنوب لهستان ( ایرن ژاکوب ) موفق به کمک کردن به پیر زن  ضعیف نشد . او با نام والنتین به ژنو برگشت و این بار موفق  شد .

*فیلم های شما به ندرت حقایق اجتماعی را منعکس می کنند ، ولی این پلان ، تصویر اجتماعی را نشان می دهد که پیری در آن یک معضل است .

#  نه ، من اصلا نمی خواهم در فیلم هایم وارد ابعاد جامعه شناسانه یا اجتماعی بشوم . من خیلی ساده به این موضوع فکر کرده ام که پیری منتظر مااست و یک روز برای قرار دادن یک بطری در داخل سطل زباله نیرویی نخواهیم داشت . وانگهی این یک صحنه ی اخلاقی است که در « آبی » اتفاق می افتد . در واقع برای اجتناب کردن از مساله ای است که تصویر را طولانی کرده ام : به خودم گفتم که این طوری مشخص می شود که ژولین ، پیر زن را نمی بیند و متوجه نمی شود که کسی منتظر کمک اوست . او خیلی جوان است . او نمی داند که روزی احتیاج خواهد داشت که کسی به کمکش بیاید .

*والنتین ارزش برادری را می شناسد ولی ژولی اندک اندک کمک کردن را می آموزد . کارول و دومینیک نیز همین طور .حتا شما وقتی که از آزادی و برابر ی حرف می زنید ، عشق اخرین کلمه ی آن است .

#  راستش ف در نظر من عشق همیشه در تعارض با نشانه هاست و برهان خاص خودش را دارد . عشق رنج می آفریند . نمی شود بدون آن زندگی کرد . ولی نمی شود با آن هم زندگی کرد . پایان خوش از نظر من بسیار نادر است .

*با این حال ، به نظر می رسد که سناریوی  « قرمز » ، نشان دهنده ی ان است که شما برادری را باور دارید . پایان « آبی » هم خوش بینانه است چون ژولی گریه می کند .

#  شما این طور تشخیص دادید ؟ ! خوش بینی از نظر من بیشتر شبیه به یک جفت عاشق و معشوق است که در غروب آفتاب گم شده باشند ، یا در طلوع آفتاب ، آن طور که شما میل دارید ، ولی اگر شما خوش بینی را این گونه می بینید ، چرا که نه  ... بدون این که بخواهم مخالفتی با عقیده ی شما بکنم باید بگویم که به نظر می رسد پایان خوش در « آبی » است . هر چند که آن کمدی سیاه است .

*مردی برای زنش که در زندان است شیرینی و کمپوت می برد ... شما به این می گویید پایان خوش ؟

#  ولی آن ها همدیگر را دوست دارند ! شما ترجیح می دهید که فیلم طوری تمام شود که مرد در « ورشو » باشد و زن در « پاریس » ؟ آن ها آزاد باشند ولی یکدیگر را دوست نداشته باشند ؟

*در « سفید » ، تم مساوات در وهله ی اول خیلی واضح نیست ...

#  این تم ، در قلمرو های مختلف به شکل عمیقی وجود دارد . مثلا بین زن و شوهر به موازات جاه طلبی ها  در قلمرو مالی . در « سفید » ، نه مساوات ، بلکه نابرابری نشان داده می شود . در لهستان می گویند : « هر کسی دلش می خواهد از مساوات بیشتری نسبت به دیگری بر خوردار باشد ! » این تقریبا یک ضرب المثل است و می خواهد بگوید که برابری غیر ممکن است . مساوات با طبیعت ما در تناقض است . کمونیسم به همین سبب شکست خورد . با این حال ، مساوات کلمه ی بسیار زیبایی است و همه باید برای ایجاد آن تلاش کنند .

*شما یک سال است که در فرانسه زندگی می کنید و این طور که از سناریوی « آبی » مشخص است ، این موجب تغییر بینش شما در آزادی شده است ؟

#  نه ، چون که این فیلم ، مثل دو فیلم دیگر اصلا سیاسی نیست .من از آزادی درونی حرف می زنم . اگر می خواستم از آزادی بیرونی حرف بزنم  ، یا از آزادی فعالیت ، لهستان را انتخاب می کردم . چرا که در این ناحیه ، چیزهایی عوض نشده اند . چند مثال احمقانه بزنم : شما می توانید با پاسپورت تان به امریکا بروید . ولی من ، نه . شما با دستمزدی که در فرانسه می گیرید می توانید بلیطی به مقصد لهستان بخرید  در حالی که عکس این کار ممکن نیست . تلقی از آزادی درونی ، مسلما در همه جا یکسان است .

*به نظر می رسد که « آبی » ، ادامه ی « زندگی دوگانه ی ورونیکا » است که خود آن با نشانی از نهمین فرمان ، از سر گرفته می شود. می توان مثال های بیشتری زد . گویا هر فیلم شما ، طرح اولیه ی فیلم دیگری است .

#  مطمینا . چون که من همیشه یک  فیلم  می سازم .این اصلا عجیب نیست . همه ی سناریو ها همان چیز را ارایه می دهند . همانطور که همه ی نویسنده ها یک کتاب می نویسند . من از حرفه ای های میزانسن حرف نمی زنم بلکه منظورم آثار هنری است . توجه کنید :  من دقیقا از آثار هنری صحبت می کنم و نه از هنرمندان .

*هر رنگ در کشوری متفاوت ساخته شده است . این ناگزیری سینمای اروپایی است ؟

#  درک از سینمای اروپا کاملا تصنعی است . سینمای خوب و بد وجود دارد ، همین . « قرمز » ، به دلایل اقتصادی در سوییس فیلم برداری شده است  ، چون تهیه کننده ی فیلم ، کشور سوییس است . ولی موضوع فقط این نبود . سوالاتی برای ما وجود داشت :  داستان « قرمز » در کجا می توانست صحت بیشتری داشته باشد ؟ به ایتالیا و انگلستان فکر کرده بودیم . بعد به خودمان گفتیم که سوییس دقیقا مناسب این کار است . چون کشوری است که می خواهد از منازعه ها دور بماند . نتیجه ی رفراندوم ، در باره ی ملحق شدن به اتحادیه ی اروپا این را ثابت می کند . این جزیره ای است در قلب اروپا . « قرمز » هم داستان یک انزوا را نقل می کند .

*شما در فرانسه فیلم می سازید ، در حالی که به این زبان صحبت نمی کنید ، این مشکل نیست ؟

#  قطعا . ولی انتخاب کننده من نیستم . این جا به من پول می دهند . از طرفی هم نه . چون کار کردن در محلی که آن را خیلی خوب می شناسم بسیار جالب است . این نگاه مرا غنا می بخشد . من دنیایی چنین پیچیده و زبانی چنین بغرنج و غنی را کشف می کنم . وقتی که در دیالوگ ، تغییر یا اصلاحی را به زبان لهستانی انجام می دهم ، همین کار بسیار کوچک به زبان فرانسه ، همه ، بیست نوع روایت و ترجمه را به من پیشنهاد می کنند .

*شما در طی این سه فیلم نوعی سمفونی اروپایی خلق کرده اید ، این طور نیست ؟

#  ملاحظه کردید که به زبان های فرانسه ، انگلیسی ، لهستانی و آلمانی صحبت می شود . فضایی خلق شده که همه خود را در آن می بینند . من اشکالی بین ملیت ها نمی بینم .

*شما خودتان را اروپایی حس می کنید ؟

#  نه ، من خودم را لهستانی حس می کنم . دقیق ترش را بخواهید ، روستای کوچکی در شمال شرقی لهستان . خانه ام آن جاست و در آن احساس خوبی دارم . ولی در آن جا کار نمی کنم ، هیزم خرد می کنم .

                      *پی نوشت :

    خوشبختانه کیشلوفسکی از این پلان با شکوه استفاده کرد .

 

 

 

 

 

 

ونوس خوری غاتا/حمید کریم خانی

امروز صبح درخت گیلاس با ما خداحافظی کرد

او به آمریکا رفت

 

مادر پرسید الاغ را به چه چیزی ببندیم؟

پدر جواب داد

به سایه ی تنه اش

 

نینا که برف را برای شام بر هم می زد

بی هیچ خستی

سه دانه زیره به آن اضافه کرد

 

سایه از عشق درخت غایب می سوزد

ظهر لکه ی ملال آن را زیر پایش فشرده می کند

زمین از غم های خاطر خود مکدر است

اشک ها از کجا سرچشمه می گیرند؟

 

مادر می گوید

باران دیگر همان باران نیست

از وقتی برادر کوچک مرده است

مادر پیش از این ها از پنجره بیرون رفته

و آسمان را برای برفی گذاشته است که از شگفتی آب می شود

 

برف به چه کاری می آید؟

به پاک کردن زمین

تا این بار آن را درست بنویسیم

 

آدونیس / حمید کریم خانی

نیل ، شعرِ شعر

1

خورشید دوست دارد برهنه وارد بستر نیل شود .

از این رو ،

آن گاه که به سوی او می رود

با این لذت سرمست می شود :

پاره کردن ابرها ، رشته به رشته .

 

نه ، هیچکس نمی تواند زبان را رام کند

مگر شگردِ سکوت نیل .

 

نیل ، با رشته های آب

برای شادی و اندهش یک پیراهن می بافد

این تنها پیراهن اوست .

 

دیروز نیل را اندوهگین می دیدم .

آیا از آن رو که بر مهتابی اعصار حضور داشت ؟

امروز او را شاد می بینم

آیا از این رو که برهنه می دود ؟

 

فقر در نیل

نه آرواره دارد

نه دشنه .

 

او جز شعاع های نور و بال هایش

هیچ چیزی ندارد .

 

وقتی که نیل با فقیرانش گفتگو می کند

یا در باره ی آن ها سخن می راند

هر کلمه

تبدیل به دریاچه می شود .

 

آب مرگ برای نیل

همان آب زندگی است .

 

نیل ،

هر روز از بلند ترین قله ی کوه دانایی

موعظه می کند

موعظه ی آب .

 

نیل ،

با تکرار

تازه می شود .

 

من به آن چه که درختان و گیاهان روایت می کنند

و آن چا را که کشتزارها

در باره ی عالیجناب نیل می گویند

گوش سپرده ام

و چه پُر جاذبه بودند .

 

چگونه اعماق تو مرا شنیدند

ای عالیجناب نیل ؟

من که جز به سواحلت متوسل نشدم

و جز به نجوا سخن نگفتم !

 

نیل برای آسمان

در شب بستر

و در روز دالان است .

 

اینک نیل –

آسمان از آب هایی زاده می شود

که از زمین بالا می رود

چنین است که او طوفان مرا درک می کند

در مسیر دلدادگانم .

 

اکنون باور می کنم آن چه را که نیل می گوید :

آب است که هیمه ی آتش را فراهم می کند .

 

نقره ی تو جز در کشتی تمنا به کار نمی آید

و طلای تو با آب یکی می شود .

ای عالیجناب نیل ،

شب تو تاریک نیست .

من در او خورشید طلایی را به آغوش کشیدم

در برابر اندامت .

دست های من در او

پوست رؤیا نوازش کرده اند

من در او نفس کشیدن روشنایی را

در تاریکی شنیده ام .

 

روی نیل

روح آرام می گیرد

و این جسم است که به هر سو پرواز می کند

به هنگام جشنی دایمی

برای مرگی که نقاب زندگی دارد

برای زندگی که با مرگ آراسته شده

تا زیبا ترین عالیجناب را گرامی بدارد ،

انسان را .

 

بارها احساس کرده ام

امواجی که روی جسم نیل به رقص در می آیند

چروک های صورت زن هایی هستند

که در عصر افسانه ها

بی حال روی کاناپه ی خورشید نشسته بوده اند .

 

« نبوت ، خود را در آبش شستشو داده است . »

این را زمین پیش از این در حال توصیف نیل گفته است .

آسمان دست از تکرار او بر نمی دارد .

 

ای عالیجناب نیل !

تو شکلی بی شکل هستی .

مرا شعر بیاموز

ای دوست من .

 

این فضای جوان را درود گویید

که نیل را در آغوش می گیرد !

 

آن قدر جرأ ت  نداشتم از نیل بپرسم :

« از کجا می آید

این بی نهایتی که روی صورتت بال بال می زند ! »

 

نیل ،

زیر ساعتِ زمان

که بر دیواره ی آفتاب آویخته است

در جهت امتدادش کوچ می کند

میان بی نهایتِ آبی و بی نهایتِ سفید .

 

زمان گاهی دوست دارد به حُباب تبدیل شود

تا در سطح نیل شناور باشد .

 

خوب به نیل بنگر

اطمینان خواهی یافت

که عشق از آسمان پایین نمی آید

بلکه از زمین به بالا می رود .

 

نیل زورق ها و کشتی ها را در آغوش می گیرد

گویی آن ها رختخواب فرزندانش بوده اند .

 

تو می توانی با نگریستن به نیل

با عصری فراموش شده آشنا شوی

و با فصل هایی که پایان ندارند ،

در همان لحظه که در اطرافت

جز یادبود وجود ندارد

هیچ چیز جز ناپایداری

تو را در حصار خویش نمی گیرد .

 

نیل صدای سپیده دم را می شنود

آن گاه که به فرشی از برگ های پاپیروس می رسد

بر می خیزد ،

چپقی از تراشه ی قاهره دود می کند

چشمانش از دود آمیخته به اشک چروک می افتد

اما صورتش را پنهان نمی کند ،

گلایه ای ندارد .

او به هر عابری لبخند می زند

چنان که فرزند نوزادش باشد

و به آستانه ی کلبه ای تکیه می دهد که می گویند

زورقی است که از مسافتی دور آمده

و آب را برای همیشه ترک کرده است .

و بعد از کمی استراحت

چپقش را روی صندلی صبح می گذارد

و برای ادامه ی راهش خیز بر می دارد .

 

نیل در اقیانوس کلام جاری می شود

اما تونمی توانی در آن وارد شوی

مگر از پنجره های سکوت .

 

نیل تو را می آموزد که از صدف خویش خارج شوی

و به آن باز نمی گردی مگر در نوبهارت

غرقه در امواج عشق .

 

یکی از زیباترین لحظاتت

هنگام صبح است که از خواب بر می خیزی

و می بینی که چگونه گیسوی خورشید

با آب نیل تر می شود .

 

من به هنگام آخرین دیدار دریافتم

که نیل پوست دارد .

 

از منفذهایش شراره ای بالا می رود

که جسم نیست

که جنسیت نیست

و چیز دیگری جز آن ها هم نیست .

 

فکر می کنم حالا بدانم

چرا « اسفینکس » * سکوت را ترجیح داده است .

او لال شده بود

آن گاه که می بایست با نیل سخن بگوید .

 

اشیاء را بنگرید :

چگونه آن ها در زمان حل می شوند .

زمان را بنگرید :

چگونه در نیل حل می شود .

 

شب قبل از عزیمتم به نیل گفتم :

« عاقبت از بار آسمان که بر شانه هایت چسبیده

رهایی خواهی یافت ! »

 

تو نمی توانی به آسمان بگویی  : « بدرود ! »

                                    پاریس ، 1998

 

*sphynx    هیولایی با اندام شیر و کله ی انسان .

 

 

کرانه های عشق

                                              کرانه های عشق

 

                   آشنایی با ماکس پل فوشه

    

ماکس پل فوشه، شاعر، رمان نویش، محقق و موسیقی شناس در اول ماه مه 1913 در کوتانتن (بندر کوچکی بین فرانسه و انگلستان) متولد شد. او پایه گذار مجله ی چشمه بود که در سال های  1939-1967 در الجزایر منتشر می شد. محبوبیت زیاد فوشه در سال های 70-50 او را به تلویزیون کشاند و برنامه هایی مثل «ریسمان زندگی»-که به مسائل جامعه ی معاصرش می پرداخت- و «کتابخوانی برای همه» و «سرزمین هنر» تهیه کرد.

آثار او عبارتند از:

شعر

باد شدید (1938)

کرانه های عشق (1942)

خانه ی مرموز ( 1961)

رمان

ملاقات سانتاکروز (1976)

چمنزارهای پرشکوه (1980)

قصه هایی برای گفتن چیزی دیکر (1980)

رساله

بانگ ها (1967)

جُنگ موضوعی شعر فرانسه (1958)

سفرنامه

مردم برهنه (1953)

سرزمین هند (1955)

نویی، شکوه بازیافته (1965)

 

 

«گوش کن»

 

گوش کن

به دوردست گوش کن

صدای چرخ

زنگار چوب

بازی آهن

محورِ چرخ

 

 

«روز تابستان»

 

برای ویران کردن یک روز تابستان:

پرواز پرنده ای تنها

بادِ سرد در پسِ دشت ها

و دهکده ها با خون دلمه شده

 

قلب های مان دلتنگ است

زمین با گام های ناشناس

در حسرت آنکه چندان بر آن منزل نکردیم

و بر آن نزیستیم

 

دیگرِ راه ها

هرگز پیموده نشدند

جاده ها گروگان ما بودند

 

حسرت و اشتیاق در هم آمیخته

و امید و اندوه همزاد یکدیگرند

 

پرواز پرنده ای تنها در غروب

روزِ پایان یافته را به یاد می آورد

هنوز اما

کدام اخگر

مانع از آن است که آتش

تسلیم خاکستر شود؟

 

 

«پرنده ی روز»

 

پرنده ی روز

دره را می پوشاند

دره

حصار روستا را

حصار روستا

کودک را

قلب کودک

کلیسا را

کلیسا

مرگ حقیر را

مرگ حقیر

ناقوس را

ناقوس سکوت را

سکوت

روز جدید را

و شب کودکی دیگر را

کودک خاطره را

خاطره

فراموش را

فراموشی اما

چه چیزی را می پوشاند؟

هیچکس نمی داند

 

 

«کرانه های عشق»

 

برای درک کردن عشق

بوسه ای کافی است

و برای شناختن شب

چشم هایی فروبسته

 

مرگ کافی است

برای آنکه در خفا دریابی

ابزارهای فراموشی

و دام های خاطرات را

 

و ماسه ی خیس

برای آنکه پیوسته آشکار کند

شگرد دریا را

در محو کردن گام ها

 

 

«برای آنکه راز بر جای بماند»

 

برای آنکه راز برجای بماند

خاموش می شویم

تا مرزهای سکوت

 

هیچ پرنده ای

غوغای قلب های مان را

شایسته نیست

شب مسئولیتی ندارد

روز ها ما را به سوی مرگ می برند

 

جز معصومیتی عظیم نیست

و ستون هایی در حرکت

 

دشت ها اما

تنهایی ما را خاطر نشان می کنند

با گندم های شان

تقدیر هرگز شاعران را رها نمی کند

تقدیر هرگز شاعران را رها نمی کند

یادی از پل اِلوآر

آلبرتو موراویا

حمید کریم خانی

در اولین ساعت صبح 17 نوامبر 1952 ، در پاریس و حومه ی آن برف می بارید؛ برفی سبک و غمگین روی شیروانی های تیره رنگ بام ها.

برای به یاد آوردن برفی چنین پیش از موعد، باید به حافظه ی هواشناس ها رجوع می شد. سال ها قبل در نوامبر 1889 نیز چنین برفی بلریده بود و حالا همه در باره ی این سرمای زودرس می گفتند: این موج سرما از اسپیتزبرگ آمده است.

بعضی ها شانه ها ی شان را بالا می انداختند. آن ها شامگاهی را که در سحرگاه ظهور کرده بود یک نشانه می دانستند. این برف نشانی از ماتم داشت. برف به پیشباز مرگ شاعر آمده بود؛ یکی از بزرگترین شاعران فرانسه: پل اِلوآر.

پل اِلوآر خیلی زود دچار بیماری مهیب سل شده بود که در تمام طول حیات از آن رنج می برد. او می توانست بر این بیماری چیره شود. اما این مبارزه با عشقی عمیق، شور بسیار و کاری فشرده آمیخته شده بود که او را از پا انداخت.

در سال 1952 وقتی که خانه ای در بی ناک اجاره کرده بود دچار آنژین شد. باید خانه اش را در شارن تان دوباره پس می گرفت. خانه ای که در خیابان گراول و در حاشیه ی جنگل ونسان واقع شده بود؛ خانه ی روشن و کوچکی که می توانست آپارتمان یک بازنشسته باشد.

این خانه، خلوتگاهی با هزاران خورشید و به علاوه، جایگاه شجاعت در هنر معاصر بود. روی دیوارهای آهکی آن، ماسک های سیاه پوست ها و گلدان های پرویی و اشیای ظریف و هنری قرار داست.

دوستانش که به سراغش می رفتند درمی یافتند که بیماری و خستگی، اِلوآر را ویران کرده است. او که آنقدر جوان بود حالا پنجاه و هفت سالگی را پشت سرمی گذاشت. با این وجود، کار می کرد. شعر می نوشت و جلد اول «مجموعه نوشته ها در باره ی هنر» را آماده می کرد.

وی در عین حال در راه عقایدش پیکار می کرد. در آمریکا زوج روزنبرگ- متهم به جاسوسی- محکوم به مرگ شده بودند. او خشمگین شده بود و در ملاء عام اعتراض کرده بود.

در صبح روز 17 نوامبر به زحمت از خواب بیدار شد. روزنامه ها را خواست. پیشخدمت- لوییز ساگو- آن ها را برایش برد. خبر شوم با حروف درشت در روزنامه ها چاپ شده بود: «تقاضای تجدید نظر روزنبرگ ها پذیرفته نشد.» او زیر لب زمزمه کرد:« به شرطی که از شر آن ها خلاص شوند!»

تقریبا در همان لحظه صاعقه ای در سینه اش خاموش شد. یک ربع بعد، در ساعت 9، در برابر پیشخدمت و همسرش دومینیک که در کنارش بودند چشم هایش را بست. دومینیک آخرین اسمی بود که بر زبانش جاری شد.

بالای سرش- که از آن پس دیگر حرکتی نداشت- یک تابلو قرار داشت. تابلویی که او را از ورای مرگ به گذشته اش وصل می کرد.؛ گذشته و جوانی اش، و سوررئالیسمی که از شخصیت های مهم آن بود. تابلویی از والنتین هوگو که شعری از آندره بروتون او را الهام بخشیده بود. مرد سال های 20. دوست سی سالگی و چهل سالگی پل اِلوآر و دوستی که جدا نشدنی به نظر می رسید. افسوس که او حالا دیگر چیزی جز یک دشمن نبود. سیاست موجب جدایی کسانی شد که شعر، قلب های شان را به هم پیوند زده بود.

دوران آرامش بود. حداقل در بیانیه ها و متن های رسمی این گونه وانمود می شد. می خواستند گردابی را که در طول سال های طولانی، فرانسوی ها را از هم جدا کرده بود فراموش شود. می خواستند گناهان بی آزارترین ماموران زمان اشغال بخشیده شود. می خواستند در فردای آزادی، محکومیت های سبک را از طریق اداره ی دادگستری مورد بخشش قرار دهند.

مجلس از رای گیری  برای قانون عفو عمومی فارغ می شد. در زندان ها به غیر از دو هزار نفر از عوامل آلمانی ها دیگر کسی باقی نمانده بود. در میان آن ها تعداد زیادی خبر چین یا شکنجه گر بودند که عوامل غیر قابل عفو محسوب می شدند.

در حقیقت، هنوز صلح در وجدان ها جان نگرفته بود. این فقط جنگ هند و چین نبود که میان فرانسوی ها تفرقه ایجاد می کرد؛ هنوز کینه ها یا پشیمانی های پایدار گذشته پا برجا بود.

مجادله های قلمی در مطبوعات دوباره آغاز شد. یک بار دیگر ناسزاگویی بین دو اردوگاه، تحت نام مشروعیت دولت ویشی از سر گرفته شد.

دولت مقتدر میانه رو بود و آنتوآن پینای آن را مدیریت می کرد. این مشاجره چنان او را عصبی می کرد که وزیر دادگستری فرانسه مجبور می شد بر علیه راست های افراطی با شدت برخورد کند. افراطیونی که در هنگام حضور آلمانی ها آماده ی ربلند کردن بودند و ادعای درست بودن سیاست خود را داشتند. بازخواست از چند روزنامه الزامی شده بود.

آیا این سختگیری نسبت به راست های افراطی که آنتوآن پینای- علاقمند به اعتدال- اعمال می کرد، در عین حال به شکل ناموزونی برای چپ ها افتخار و تعهد ایجاد نمی کرد؟ باید تردید کرد.

با وجوداین، برای پل اِلوآر، قهرمان مقاومت و در عین حال، شاعر تقریبا رسمی حزب کمونیست اجرای  تشییع جنازه ای ملی، مورد پذیرش قرار نگرفته بود. دلیل این تصمیم، تحویل دادن جسد پل اِلوآر- شاعری که کل فرانسه او را متعلق به خود می دانست- به حزب کمونیست بود که این خوشبختی را به چنگ آورده بود.

تابوتش در اتاقی از گل های بنفش و حروف فرانسوی، زیر عکس بزرگی از او، انسان را ناخودآگاه به یاد تمثال های غول پیکر رهبران شوروی می انداخت که به هنگام رژه های رسمی در میدان سرخ به اهتزاز در می آمدند، به نمایش گذاشته شده بود.

در 22 نوامبر، بعد از اینکه جمعیت انبوهی در برابرش ادای احترام کردند، او را مشایعت کردند تا ستایش نهایی را برایش به جای بیاورند.

خاکسپاری در پرلاشز انجام می شد. در پشت تریبون، اعضای کمیته مرکزی و دوستان تازه از راه رسیده، با لباس های گرم و شال گردن های شان، در خود می لرزیدند؛ به خاطرسرما و هم به خاطر اندوهی که بر آن ها حاکم شده بود. باد سرد از اسپیتزبرگ می آمد و تمام فرانسه را در برمی گرفت.

لویی آراگون، الزاتریوله، ژان کوکتو و پابلو پیکاسو هم حضور داشتند. سخنرانی هایی ایراد شد، سخنانی در مقام انسانی که بسار به ندرت، از کلمات برای مدح گفتن استفاده کرده بود؛ انسانی مبارز در راه صلح و نیکی های بشری، سرباز گمنام مقاومت.

اما در این میان، چهره ی دیگر پل اِلوآر به شدت از یاد رفته بود: شاعر جاودانی عشق و زن. شخصیت مبارز او، شیفتگی و شوریدگی اش را محو کرده بود. این تقصیر چه کسی بود؟!

دومینیک! آخرین کلام اِلوآر نثار یک زن شد. آیا این عجیب است؟ بهترین چیز، یعنی شعرش،- این نفس مداومی که تمام زندگی اش را در برگرفته بود- حتی در اوج مبارزات سیاسی اش، به خاطر وجود یک زن جان می گرفت.

اولین عشق عجیبش گالا بود. عشق دوران جوانی. هلن دمیترونیا دیاکوناو، با نام مستعار گالا. او روس بود؛ سبزه و زیبا. گونه های برجسته اش که به سوی شقیقه هایش امتداد می یافت، در سیمای این دختر بسیار زیبا، الوهیت و خردی جاودانی را به نمایش می گذاشت.

در بیمارستان مسلولین کلاوادل، در سوئیس، نزدیک داوو، گالا به خاطر ریه هایش بستری بود. او در ان جا با مرد جوانی به اسن اوژن گرندل (پل اِلوآر) آشنا شد. (اِلوآر نامه مادر بزرگ پدری اِلوآر بود) که دکترها او را نیز به دلیل بیماری مجبور به ترک وطن کرده بودند.

اِلوآر در سن دنی متولد شد. اما نه سن دنی امروز که با دود بزک شده است، بلکه در سن دنی 1900. روستایی در روسو در مرز شهری بزرگ و ییلاق های پاریس با جلگه های ایل دو فرانس و جنگل بوندی.

پدرش حسابداری قدیمی بود که در شغلی جدید ثروت قابل توجهی به دست آورد. بنابراین، پل، این کودک بیمار، توانست بدون نگرانی نسبت به آینده بنویسد. در اول دسامبر 1913  مجموعه ی کوتاهی را با عنوان «اولین اشعار» تنظیم کرده بود که اینک اثری از آن در دست نیست. پل اِلوآر شعرهای اولیه ی گرندل کوچک را از بین برده بود.

گالا دختر یک وکیل اهل مسکو و بسیار با فرهنگ بود. او علاقه داشت تجربه های دوستش را بررسی کند. یک روز پل اِلوآر روی صفحه ی خط کشی شده ی یک دفتر مدرسه این جمله را نوشت: «گالا، من مرید تو هستم».

اِلوآر همراه گالا، جنگ و دادائیسم، اولین تجربه ی سوررئالیسم را طی کرد. او یک دادائیست خردمند بود. در این جنبش تماما اعتراضی که همه ی ارزش های تثبیت شده را انکار می کرد، دلایلی شخصی داشت. پل اِلوآر مسلما نقش خود را در کنار این افراد بازی کرده است: بروتون، آراگون و ریمبون دزنی.

در سالن تئاتر اوور، همراه گالا در یک کمدی از آراگون و سوپول بازی کرد که «لطفا» نام داشت. این نمایش منجر به خشم مردم شد. در حین هو کشیدن تماشاگران سالن گاوو، یک بار دیگر، همراه گالا یک کمدی دو نفره را بازی کرد. با وجود این، در جریان عکس العملی که جامعه از خود بروز می داد، او هرگز کج خلقی نشان نداد. حتی در دوره ی سوررئالیسم که سرشار از مشاجره ها و تکفیرها بود بسیار کم و برای مدتی کوتاه مشوش می شد.

... و بعد، ناگهان یک توفان. توفانی در دل و نه در اندیشه: در 25 مارس 1924، مردن  نمردن منتشر شد. در پی نویسنده برمی آیند. او ناپدید شده است. گمان می برند «مردن نمردن» وصیت نامه ای برای خودکشی است. حتی بعضی از روزنامه ها صورت اسامی مرده ها را چاپ می کنند. اما نه. اِلوآر ترجیح می داد از مرگ بگریزد. او عازم ماسی شده بود تا از مسیر تاهیتی دنیا را بگردد؛ سفر دزیایی رازآلودی که هیچوقت درباره اش صحبت نکرد.

پنج سال بعد، در تابستان 1929، اِلوآر و گالا روانه ی کاداک در کاتالونی شدند. در آن جا با یک نقاش جوان اسپانیایی اشنا شدند که روش زندگی و تبلوهایش سوررئالیستی بود بی آن که از تئوری های سوررئالیسم آگاهی داشته باشد. او سالوادور دالی بود که بسیار جذاب می نمود. در پایان تعطیلات، گالا در کاداک و پیش دالی ماند و اِلوآر به تنهایی بازگشت!

اما تقدیر هرگز شاعران را رها نمی کند. حتی آن هایی را که به تقدیر اعتقادی ندارند: در 1930، اِلوآر با ناوش آشنا شد.

نگاه کردن به تصاویر نوش، (با نام واقعی نوش بنز. کمدین متولد 1906مرلوز) بدون احساس عمیق عشق به او غیر ممکن است. به تبسم تلخش، شیرینی چشمان بدون ظرافتش و  ظرافت خطوط چهره اش جذابیتی هراسناک افزوده می شود. به نظر می رسد این زیبایی، به طور پنهان بیان می کند که او خطرناک و کشنده است.

آیا برای جاودانه شدن است که هنرمندان بزرگ سعی کرده اند نوش را بر تابلوهای نقاشی یا کاغذهای عکاسی شان ثبت کنند؟ نوش به دفعات بی شمار برای پیکاسو و من ری مدل شده است. نوش زنی شکننده و همنشینی قابل اطمینان برای اوقات اضطراب بود. او دوران اشغال و مهلکه های بسیاری را در کنار اِلوآر پشت سر گذاشت و بعد به خاطر خستگی این گذران پر پیچ و خم، بدون هیچ فریادی خاموش شد. حتی اِلوار در کنارش نبود.

در 28 نوامبر 1946، پل اِلوآر در سوئیس بود که تلفنی از این مصیبت آگاه شد. او در باره ی این مصیبت به عنوان بدترین چیزی که شناخته بود صحبت کرد: « ما با هم پیر نخواهیم شد. روزگار بسیاری از دست رفت و عشق من چقدر راحت سنگینی رنج را پذیرفت.»

دوستانش- که فراوان هم بودند- بعد از مرگ نوش، به نوبت بر بالین اِلوآر بیدار می ماندند. پل اِلوآری که رنج، او را سوزانده بود چندین بار سعی کرد خود را تسلیم مرگ کند. این طور به نظر می رسید که محو سرودن شعرشده است. اما هنگامی که همه چیز از دست ر فته چه سرودی می شود سر داد!؟ وقتی که دنیا به خاطر مرگ کاملا تهی شده است؟

اما پل اِلوآر اندک اندک به واسطه ی دوستی های استوار نیروی نوشتن و مبارزه را بازیافت.

یک روز در مکزیک- در جریان یک میتینگ- بعد از سخنرانی از پشت تریبون پایین آمد و در سالن به طور اتفاقی کنار زنی جوان نشست. آن ها آزادانه گفتگو کردند بی آنکه بدانند زندگی مشترک شان شروع شده است.

دومینیک لورا در سال 1951 در سنت ماکزیم با پل اِلوآر ازدواج کرد و هم اوست که اِلوآر آخرین اندیشه اش را به او هدیه کرده است:

     آه، اضطراب من، ای اندیشه ی خاموش

     ای سکوت پر طنین، پژواک پنهان

     ای بینای کور

     و ای مناظر مانده در پشت سر

     من چیزی جز وجود تو نخواسته ام

     تو با اعتمادت مرا حفظ کرده ای.

 

چند ساعت بعد از تشییع جنازه در پرلاشز، بلافاصله یک دادرسی در کاخ دادگستری شروع شد که مطبوعات آن را «دادرسی خیابان پمپ» نام گذاری کردند. به ندرت اتفاق می افتاد که دادگاه با صف متهمانی چنین مخوف برگزار شود. آن ها چهل نفر بودند؛ بی حرکت و منجمد مثل عکس های آنتروپرومتری. چهل شکنجه گر پست. قاتل، شیاد و دزد که مسئول دستگیری سیصد نفر در زمان در زمان جنگ بودند و در خیابان پمپ، نیروهای مقاومت را به نفع آلمانی ها شکنجه می کردند. در حالی که فرانسه هنوز از زیر بار این هیولاها مسموم بود پارلمان می خواست عفو عمومی را تصویب کند.

با وجود این، آیا این گناهان کفاره ناپذیر از طریق قربانی شدن کسانی چون اِلوآر لوث نشده بود؟ و در میان چنین قهرمانانی، انسانی که کمتر برای جنگ مناسب بود، مخصوصا چنین پیکار طاقت فرسایی در مسیر مبارزه ای پنهانی؛ یک شاعر، سوار بر اسب خیال، یک کاوشگر رویاها : پل اِلوآر.

او کوچک ترین سازشی با هیچ نوع بردگی نداشت. با شکم گرسنه در حالی که جیب های پالتویش پر از تراکت بود، پاریس منجمد از اشغال را در می نوردید؛ با ترس از این که مبادا در گوشه ای از خیابان با ماموران نازی برخورد کند.

در این آزمون، تنها دلگرمی اش نوش بود و او را در کنار خود داشت. اما شب، هنگامی که به خانه اش در خیابان شاپل بازمی گشت وظیفه اش هنوز تمام نشده بود. این نویسنده و مسافر مقاومت، به خاطر همان مبارزه، دوباره شاعر می شدو در پشت میز، فریاد امید مردم ستمدیده را می نوشت:

     روی پریشان خیالی بی اشتیاق

     روی تنهایی بی زیور

     روی گام های مرگ

     نام تو را می نویسم

     روی سلامتی پایان یافته

     روی تهدیدهای پنهان

     روی امید بدون خاطرات

     نام تو را می نویسم

     و برای جان یافتن یک واژه

     زندگی ام را از نو آغاز می کنم

     من زاده شده ام برای شناختن تو

     برای نامیدن تو

     ای آزادی

بانوی الهام بخش پیکاسو

 بانوی الهام بخش پیکاسو

 ایران فرن

 حمید کریم خانی

 

 در یکی از شب های ماه اوت 1954، وقتی که «ژاکلین رودک»-بیوه ی جوانی که کمتر از سی سال داشت-برای ملحق شدن به پیکاسو به «پرینیان» مراجعت می کرد، آماده ی همه چیز بود. او می دانست که اگر بخواهد به بهشت دست یابد، (یعنی تقسیم کردن تمام لحظاتش با زندگی استاد، خوردن، هنگامی که او می خورد، خوابیدن، هنگامی که او می خوابد و خرج کردن تمام نفس هایش برای او)، در آغاز باید با جهنم مواجه شود؛ اما او که از چند ماه پیش تر محبوبه ی پیکاسو شده بود به سوی چیز ناشناخته ای نمی رفت. پیکاسو چتدین بار با او دیده شده بود و حتی سه پرتره از چهره اش کشیده بود که آن ها را «خانمz » می نامید.

پیکاسو به محض اینکه به فروشگاه «والری» وارد شده بود از شباهت این زن با زنی از تابلوی «دلاکروا» به نام «زنان الجزیره» حیرت کرده بود. این تابلو سال ها مورد وسوسه ی او قرار داشت و آنچه که بر حیرتش می افزود این بود که در سال های دهه ی 40 ، خود او زن هایی را نقاشی کرده بود که مو به مو شبیه این زن فروشنده ی جوان بودند، زیبایی تیپیک مدیترانه ای با خطوطی صاف و کلاسیک در چهره و با نگاهی نافذ. پیکاسو با این زن در باره ی «گارسیا لورکا» حرف زد. «ژاکلین» آثار هنرمند اسپانیایی را به خوبی می شناخت. این ویژگی دوم، پریشانی

پیکاسو را کامل کرد و از همان روز مثل یک دانش آموز سمج و با پشتکار کوشید که همراه او باشد. مرتب به او گل هدیه می داد و علیرغم مقاومتی که «ژاکلین» به خرج می داد، او در بیست شب متوالی از کبوترهای خانه اش طراحی کرد و بالاخره «ژاکلین» مثل زن های پیش از خود تسلیم شد. او می دانست که دارد خطر می کند، چرا که ممکن بود آخرین محبوبه ی پیکاسو نباشد، هیچ زنی موفق نشده بود مدت زیادی با پیکاسو بماند.

 در اواسط تابستان 1954 روزهایی وجود داشتند که «ژاکلین» مانند آن ا ندیده بود. او نمی توانست بفهمد که پیکاسو صادق است یا ظاهر سازی می کند، چرا که در ژوئن قبل، در مراسمی که به افتخار در «والری» ترتیب داده شده بود، وی در ملاء عام ارتباطش را با همسر سابقش گسسته بود. «فرانسوآز ژیلو» نیز نقاش با استعدادی بود و از پیکاسو دو فرزند به نام های «پانوما» و «کلود» داشت. پیکاسو به ژاکلین اجازه داده بود روی کرسی افتخار در کنارش جای بگیرد، در حالی که فرانسوآز روی اسب سیاهش، محکم و استوار به میدان مبارزه وارد می شد. او همان

شب به پاریس برگشت. بعد، پیکاسو به عدم توجه به ژاکلین تظاهر کرد. ژاکلین که می دید همه ی عکاس ها به بازوی استاد خیره شده اند خود را به حماقتی ظاهری سپرده بود.    

یک روز صبح، ژاکلین وقتی می خواست به خانه ی یکی از دوستانش (کنتس دو لا زرم) در «پرینیان» برود  از او خواسته بود که وی را همراهی کند. پیکاسو تنها به یک شرط به ژاکلین پاخ مثبت داده بود؛ به این شرط که با او از سر اشتی در آید! ژاکلین از راه حلی که روابط آن ها را سامان بخشید تعجب کرده بود.

روزی «ژنویو لاپورت» یکی از محبوبه های پیکاسو نوشت: «پیکاسو تنها خورشید زندگی اش بوده است. او روشنی می بخشد، می سوازاند واز پای در می آورد. او هرکسی را که نزدیکش شود بی هیچ ملاحظه ای خاکستر می کند.»

 ژاکلین این را می دانست اما تصمیم گرفته بود انجامش را غیر ممکن سازد. می خواست آسایش را برایش به ارمغان آورد و خود خورشید پیکاسوی پیر شود. همانگونه که «خدای خاموشی» لقبش داده بودند. او حتی در میان خاکستر هم حقیر نبود.

بی قیدی زناشویی پیکاسو مدت مدیدی تبدیل به افسانه شده بود. به غیر از ماجراهای متعددی که پشت سر گذاشته بود، هفت زن برای مدتی ناپایداردر زندگی او نقش رسمی «بانوی الهام بخش» را به عهده داشته اند. او همه ی آن ها را فریفت، عذاب داد و تحقیر کرد.

پیکاسو نمی توانست رابطه ی جدیدی را شروع کند بی ان که دو رقیب را به طور همزمان در وسوسه ی تقابل با یکدیگر قرار ندهد. در هر گرمایی بعد از سرما نفس تازه می کرد، ناپدید می شد و دوباره ظاهر می شد و عشقی دائمی را وعده می داد. کسی را که گمان می برد فاتح است نمی پذیرفت و در عین حال به طور موازی درگیر دو یا سه ماجرای دیگر بود. همیشه همه چیز به این ترتیب به پایان می رسید : همسر قدیمی نهایتا خلع ید می شد و زن جدید در وسط تابلوهایی که قبلی ها را نمایش می داد جا می گرفت. او به نوبه ی خود کنار پیکاسو قرار می گرفت و به زندگی با پیکاسو ایمان می آورد، خصوصا وقتی که بچه ای هم متولد می شد.

بعد از چهل سال که این بازی ادامه پیدا کرده بود، همه پذیرفته بودند که برای زندگی کردن با پیکاسو کسی وجود ندارد. همیشه همه چیز بد تمام می شد.

بدون شک علت این جدایی های مکرر این بود که پیکاسو را زن ها تربیت کرده بودند، مادرش، عمه هایش، خواهرش، دختر عمه هایش. اگر چه او قدر همه ی این زن ها را می دانست اما تقریبا به همان اندازه از تسلط آن ها هراس داشت. این اندوه قدیمی آشکار می کرد که چرا هر بار که اوقطع رابطه می کرد با بحرانی مواجه می شد که ماه ها او را شکنجه می داد. او یک روز محرمانه گفته بود: «هرگاه با زنی به توافق نرسم می بایستی تا آخر او را بسوزانم. من با این روش از دست شان خلاص می شوم. آن ها دیگر در اطراف من نخواهند بود تا زندگی ام را پیچیده کنند. این شاید به جوانی من برمی گردد. زن و گذشته ای که از او سراغ دارم مرا از پا می اندازد».

هنگامی که ژاکلین با پیکاسو آشنا شد او در حال گذراندن یکی از همین بحران های شدید بود. پیکاسو احساس می کرد شبیه کاراکتر مینوتورminotaure در تابلوهای دهه ی 1930 خود شده است؛ هیولایی درنده اما جوان تر و شکننده تر.  

در واقع در سال های آخر، زن ها به دنبال هم و با ترتیب وحشتناکی به زندگی اش وارد می شدند بدون اینکه او از این موضوع راضی باشد.    

در آستانه ی هفتاد سالگی از این موضوع بیش از پیش عذاب می کشید تا جایی که تلاش می کرد آن را پنهان کند. با این حال در یکی از شب های ماه اوت 1954، ژاکلین به او ملحق شد.

ژاکلین از وقتی که به «پرینیان» رفت، در برابرحیرت همگان،پیکاسورا«عالیجناب» خطاب می کرد. دست های او را می بوسید و با او به

سوم شخص سخن می گفت. بی تردید این بازی در آغاز برای پیکاسو سرگرم کننده بود اما بعدها او را از پا در آورد.

 ژاکلین سایه ی پیکاسو شد و او را ترک نکرد. بعد از چند ماه دوستان نقاش دریافتند که چیزی در زندگی پیکاسو تغییر کرده است. ژاکلین در واقع به زندگی او راه یافته بود، کاری که هیچ زن دیگری نتوانسته بود انجام دهد. گفته می شد که ژاکلین با قدرتی کم نظیر و حربه ای بغرنج او را رام کرده است؛ «خاموشی» و «تواضع». او صبور، فرمانبردار و فداکار بود و به همه چیز تن داده بود. همه جا پیکاسو را همراهی می کرد وپیکاسو خود را به تبعیت از او سپرده بود. از وقتی که آن ها به «والری» وارد شده بودند  پیکاسو می خوات خاطره ی فرانسوآز ژیلو را فراموش

 کند، به همین سبب به جستجوی خانه ای در «کن» برآمد. هتل ویژه ای را که در ارتفاعات«لاکالیفرنی» قرار داشت انتخاب کرد و همه ی خرت و پرت هایی را که هرگز از آن ها جدا نمی شد با خود به آن جا برد؛ حدود صد بوم و تابلوی نقاشی، اعلامیه ها، قلم های مستعمل، مجسمه ها ...

ژاکلین پا به پای پیکاسو گام برمی داشت؛ نفسش طنین می انداخت و با محیط می آمیخت. به غیر از دوستان خیلی نزدیک پیکاسو، هیچکس نمی دانست که ژاکلین با او زندگی می کند. یک روز که در این مورد از زاکلین پرسیده بودند، او ساده ترین جواب دنیا را داده بود: « من بانوی الهام بخش جدید هستم!» او جرات نداشت باور کند که آخرین زن در زندگی پیکاسو است. همگام با ریتم هوس های استاد زندگی می کرد.

 اگرپیکاسو یک مرتبه تصمیم می گرفت بیرون برود، او می بایستی به سرعت آماده می شد و اگر لحظه ای بعد پیکاسو منصرف می شد او نیز از بیرون رفتن چشم می پوشید. هیچ جای دیگری برای ژاکلین وجود نداشت جز آن جا که پیکاسو حضور داشته باشد.

خانه ی آن ها مثل ویلای بزرگی بود که اشیا و لوازم آن، این جا و آن جا با بی نظمی کامل روی هم تلنبار شده بود و پیکاسو مرتب کردن آن ها را ممنوع کرده بود؛ اما ژاکلین سرتاسر خانه را تمیز می کرد و همه چیز را دوباره و دقیقا در جای اول خود قرار می داد. پیکاسو از این کار او حیرت می کرد.

او اولین زنی بود که زندگی اش را در خدمت خواسته های نقاش قرار داده بود و بی آنکه کوچکترین اعتراضی داشته باشد این خواسته ها را برآورده می کرد. او زندگی بی دغدغه ای را برای پیکاسو فراهم کرده بود بی آنکه خلق و خوی هوس آلود پیکاسو صدمه ای را متوجه اش بکند.

شب ها وقتی که پیکاسو نقاشی می کرد به تماشایش می نشست و روزها او را در مقابل مزاحمت ها (و نیز شاید در مقابل خودش) حمایت می کرد. این زن که همه جا در عکس های دو نفری دیده می شود، چهره اش چنان روشن و تابناک است که گویی از درون پالایش شده است.

یکبار در یک رستوران، در جواب کسی که خواسته بود او را به ستودن خورشید غروب مجاب کند گفته بود: «کسی که پیکاسو را در برابر خود داشته باشد به خورشید نگاه نمی کند.»    

تابندگی پیکاسو که تا آن زمان همه را سوزانده بود او را رفعت داده و زینت بخشیده بود. از نظر او، تندی های استاد، هوا و هوس هایش وشیدایی هایش- حداقل ظاهرا - از جنس مرمر بود. شاید به این دلیل که وی فروتنانه ترین و در عین حال اصولی ترین راه را انتخاب کرده بود.

آنچه ژاکلین به عنوان عالی ترین وظیفه انجام می داد این بود که موجبات آرامش نابغه را فراهم کند. به همین سبب در طول روز کوچکترین صداهایی را که از اتلیه برمی خاست زیر نظر داشت :«اون بالا چه خبره عالیجناب؟ دیگه صدای صاعقه ی زئوس را از عالیجناب نمی شنوم! شاید اوضاع رو به راه شده...»

وقتی اوضاع پیکاسو خوب می شد، اوضاع ژاکلین هم خوب بود. از طرفی، در کنار این زن، پیکاسو خاطره ی زن های قبلی اش را فراموش می کرد؛ زن هایی که با گریستن مقاومت می کردند.

پیکاسو دیگر دست از نقاشی کردن برنمی داشت. وقتی هم که جلوی سه پایه اش نبود اشیای ساده ای را که زیر دست و پا افتاده بود برمی داشت آن ها را تبدیل به اثری هنری می کرد و به ژاکلین هدیه می داد.

 کم کم ژاکلین صاحب اختیاراتی شد؛ تلفن ها را جواب می داد، ملاقات کننده ها را گزینش می کرد، اما طبق تذکر یکی از دوستان شان، در حضور غریبه ها همیشه عقب می نشست و محدوده ی قلمرو خود را حفظ کرده بود. ژاکلین به حمایت کامل از پیکاسو ادامه می داد و او را ازنگرانی ها رهایی می بخشید. دایره ی دوستان شان بیش از پیش تنگ شده بود. معلوم نبود ایا این ژاکلین است که درهای خانه را به روی پیکاسوبسته یا پیکاسو قطع رابطه با دنیا را انتخاب کرده است. با این حال، نقاش، دوره ی طاقت فرسایی را در پایان سال های پنجاه تجربه می کرد ودست از گله و شکایت برنمی داشت: «چه شغل وحشتناکی! این کار بدتر از مردن در میدان جنگ است.» ژاکلین هم رویین تن نبود و چندین بار بیمار شد.

 پیکاسو تصمیم می گیرد خانه اش را تغییر دهد. بنابراین، به قصر«ووانارک» در ویلایی از«نتردام دو وی» در «موژه» نقل مکان می کنند.

بیماری ژاکلین عور می کند. پیکاسو گله می کند که بیماری های پی در پی او سبب می شود تا او تمرکزش را بر روی کارهایش از دست بدهد.نقاش به سلامتی ژاکلین نیاز داشت! ژاکلین تصمیم می گیرد که دیگر بیمار نشود!

در فاصله ی چند سال، روابط پیکاسو و ژاکلین به شکل قابل توجهی تغییر می یابد. پیکاسو عاقل شده بود. در عوض، ژاکلین  اقتدار به دست آورده بود و او ژاکلین را در آتلیه اش می پذیرفت. جایی که هیچکس اجازه ی ورود به آن را نداشت.

در استانه ی سال 1961، زوجی که در شهرداری «والری» ازدواج شان را ثبت کرده بودند، از سر کنجکاوی به دفتر ثبت نگاه می کنند تا بدانند قبل از آن ها چه کسانی ازدواج شان را ثبت کرده اند. آن ها متوجه می شوند که پابلو پیکاسو وژاکلین روک مخفیانه با یکدیگر پیوند یافته اند.

نقاش هدفش این بود که کار به مطبوعات کشیده نشود. خبر، تاسف برانگیز بود؛ ژاکلین 35 سال داشت و نقاش تقریبا 80 ساله بود.     پیکاسو و ژاکلین از هیاهوی عروسی پرهیز کرده بودند. بعدها معلوم شد که نقاش در شب عروسی، یک کتاب آشپزی به ژاکلین هدیه داده است...بنابراین ژاکلین برای او غذای اردک و شلغم می پخت تا شب ها شب ها روی میز اشپزخانه شان صرف کنند. تنها هدیه ی عید نیز یک بطری شامپانی بود که پیکاسو درِ آن را پشت تابلویی نصب کرده بود و با خط بد روی آن نوشته بود: « 2 مارس 61 به همسر عزیزم.»

     زندگی در بی نظمی پی گرفته می شد. شیدایی ها و خلاقیت ها همچنان ادامه داشت تا اینکه ناپرهیزی های جدیدی در رفتار استاد دیده شد؛ پیکاسو- که به شکل حسادت آمیزی اتاقش را همیشه برای خود نگه می داشت - اجازه داده بود ژاکلین در آن جا بخوابد. او حتی تصمیم می گیرد با ژاکلین به طور رسمی و در کلیسا ازدواج کند. از انجایی که ژاکلین از همسر قبلی اش طلاق گرفته بود، می بایستی برای بررسی فسخ ازدواج شان کشیشی از واتیکان می آمد.

تفسیر های زننده ای که آن ها را مورد طعنه قرار داده بود به واسطه ی انزوایی که پیشه کردند خیلی زود پایان گرفت. مفسرین اینگونه خرده گیری می کردند؛ زنی که در سی و پنج سالگی همچنان زیباست، برای ازدواج با مردی که به زودی هشتاد ساله خواهد شد، تحت فشار قرار گرفته است. اما ژاکلین جواب دندان شکنی به آن ها داد: «من با زیباترین و جوان ترین مرد دنیا ازدواج کرده ام، این منم که پیر هستم.»

پیکاسو که جوانی معجزه آسایش تا نود سالگی برجای مانده بود دوستانش را به حیرت وامی داشت. چهره ی ژاکلین نیز علیرغم بیماری های دائمی اش از آسیب زمان در امن منده بود. ژاکلین بی سر و صدا و بی هیچ افاده ای در تمام طول شب به تماشای همسر نقاشش می نشست.

پیکاسو حدود ساعت پنج صبح می خوابید و ژاکلین هم نزدیک ظهر، وقتی که او از خواب بیدار می شد همه چیز را برای شروع روزی جدید آماده کرده بود. ناهار، تعداد زیادی مهمان یا پیک نیک دو نفره. با وجود تلفنی که مرتب زنگ می زد و نامه هایی که باید گشوده می شد... همه چیز آماده بود.

از انجایی که ژاکلین دیگر نمی توانست بچه دار شود، آن ها تابلوها را فرزندان خود می نامیدند. در سال 1962 پیکاسو هفتاد تابلو کشید که به ژاکلین تقدیم کرد. به نظر می رسید شیفتگی جنوان آمیزی که ژاکلین نثار زندگی پیکاسو کرده بود نتایج خود را به بار اورده است.

در همین دوره است که پیکاسو او را «مامان» صدا می زد! روزها با عبارت هایی که فقط برای خودشان قابل فهم بود نشانه گذاری شده بود: « ژاکلین کجایی؟»طوطی آن ها نیز مرتبا این جمله ها را تکرار می کرد... پیکاسو کوچکترین غیبت ژاکلین را تاب نمی اورد. همیشه دلایلی برای مشاجره وجود داشت. وقتی پیکاسو به او نگاه می کرد، ژاکلین گلایه می کرد که«شما به شکل ترسناکی مراقب من هستید.» پیکاسو نگران سلامتی ژاکلین بود،چون حتی بیماری هم مانع از این نمی شد که ژاکلین در دل شب بیدار بماند و از پیکاسو در باره ی تابلوهای سی یا چهل سال قبل او سوال کند...و دست آخر ژاکلین مثل همیشه همان کاری را انجام می داد که پیکاسو می خواست؛ خاموش می شد و اطاعت می کرد.

اغلب تفریح آن ها این بود که پیکاسو شعرهایی را انتخاب می کرد و کنار می گذاشت، ژاکلین بی وقفه آن ها را یادداشت می کرد. پیکاسو از این که ژاکلین ساعت ها مشغول این کار بود لذت می برد.    

ژاکلین نیز برای این که پیکاسو را مجبور به تمام اموری کند که خود به آن علاقه مند بود شگردهای عجیبی داشت. مثلا برای رفتن به سینما. یک بار که موفق شده بود پیکاسو را به تماشای فیلمی وسترن ببرد، همواره از این موضوع به عنوان یک حادثه ی فوق العاده یاد می کرد. هنگامی که شخصیت های معروف تقاضای ملاقات با پیکاسو را می کردند او جواب های گنگی به تقاضاها میداد، به طوری که واقعا معلوم نبود مایل است کسی را بپذیرد یا نه. فقط ژاکلین بود که از میان جواب های مبهم پیکاسو منظور واقعی او را حدس می زد. بذله گویی های پیکاسو همچون نُه توی پر پیچ و خمی بود که ژاکلین برای راه یابی به ژرفای آن، هر روز تلاش دوباره ای را به کار می گرفت.

ژاکلین همچنان خود را وقف پیکاسو می کرد، اگرچه پیکاسوکم کم به خاطر از دست دادن سلامتی اش بداخلاق تر شده بود. او چند هفته قبل از مرگش به دوستانش گفته بود که «ژاکلین مرا آن طور که هستم نمی بیند، اما او به غیر از من هیچ چیزی را نمی بیند.» بدون شک ژاکلین بار دیگرخودش را به کری زده بود!

در هشتم آوریل 1983 وقتی پیکاسو در احتضار قرار می گیرد، ژاکلین بالاخره علیه او می شورد، فقط به خاطر اندوهش : «او حق ندارد مرا ترک کند!» پیکاسو در همان حال، بذله گویی هایش را از سر می گیرد و برای هزارمین بار تکرار می کند: «ژاکلین تو کجایی؟» بعد، سرش را به طرف دکتر می چرخاند: «شما اشتباه می کنید که ازدواج نمی کنید. ازدواج خیلی خوب است.» و بعد، نفسش قطع می شود.

ژاکلین تصمیم می گیرد که نقاش را در خلوتگاه«وواناگر» به خاک بسپارند. فردای مرگ پیکاسو، حالات طبیعی ژاکلین دگرگون می شود، نگاهش تار می شود و پوست چهره اش مانند کسی که مدتی طولانی در رنجی شدید بوده باشد چروک می افتد. او نمی تواند مرگ پیکاسو را باور کند.وقتی کسی در اتاق سرفه می کرد از جا می پرید: « این اوست!»

روزها در میان صدها تابلویی که پیکاسو برایش اقی گذاشته بود سرگردان بود.نقاش، دلخوشی اندوهباری را برای او به یادگار گذاشته بود. آنچه که او را سرپا نگه می داشت دستخط پیکاسو بود که ده ها جمله ی عاشقانه را پشت تابلوها نوشته بود. ژاکلین حتی موقعی که از این تابلوها دوری می کرد نمی توانست از خاطره ی پیکاسو رها شود؛ اکثر لوازم خانه، ظروف، غذاخوری، جاسیگاری های کوچک... یا به دست پیکاسو ساخته شده بود یا او روی ن ها کارهای هنری کرده بود. برای ژاکلین راه گریزی نمانده بود. حتی وقتی که از خانه بیرون می رفت، به همان رستوران هایی می رفت که با پیکاسو رفته بود و همان غذاها را سفارش می داد.

ژاکلین نسبت به پی گیری پیچ و خم های قضایی تقسیم ارث و میراث پیکاسو و بررسی آثار او برای برپایی چند نمایشگاه، کاملا بی تفاوت بود.

او خود را بازمانده ای بیش نمی دانست. بیوه ای که از پی بیست سال زندگی در سایه ی یک نابغه له شده بود و افتخاراتی که در روز افتتاح نمایشگاه ها به او منصوب می کردند تسلایش نمی داد.    

ژاکلین روک در پانزدهم اکتبر 1986، برای آخرین بار روی تختخوابی که باپیکاسو شریک بود دراز کشید. همه چیز را در اطراف خود مرتب کرد و گذشته اش را با دقت بررسی کرد: او وقتی که گلوله ای در سر خود شلیک کرد چیزی از دست نداد، چرا که این عمل ضروری، تنها وسیله ی خلاص شدن از بار سنگین بیست سال جنون هوس آلود بود.

«داوید دون کان» - که سال ها بهترین لحظات آن ها را عکاسی کرده بود - مرگ ژاکلین را چنین تفسیر کرد : «این گلوله نبود که او را از پا انداخت، بلکه خاطره ی پیکاسو او را کشت.»

 

شعر از حمید کریم خانی

تنها آن کسی که به او خیانت کردی

خودش را شوالیه ای می پندارد

که به قعر دره پرتاب شده است

وگرنه

موهای دُمبِ اسبی ات

هیچکسی را

یاد هیچ اسبی نمی اندازد

 

عشق ارباب ماست/گابریلا میسترال/حمید کریم خانی

« عشق، ارباب ماست »

آزادانه به هر جا می رود

بال هایش را در باد بر هم می کوبد

در خورشید می تپد

روی کاج ها می نشیند

و مثل فکر مزاحمی است

هیچ چیز باعث فراموشی اش نمی شود

باید به او گوش سپرد

به زبان برنز حرف می زند

بسانِ پرندگان سخن می گوید

استغاثه هایی شرمسارانه دارد

تحکم هایی دریاگونه

نه می شود مبارزه جویانه به او نگاه کرد

نه با ابروانی گره خورده

باید او را پذیرفت

رفتار یک ارباب را دارد

معذرت خواهی بر او اثر نمی کند

کاسبرگ گل ها را از هم می درد

یخ های قطور را آب می کند

هرگز نمی شود به او گفت میهمان نمی خواهیم

باید او را پذیرا شد

در پاسخ های ظریفش

چرب زبانی هایی زیرکانه دارد

و دلایلی عالمانه

با صدایی زنانه

نه علوم انسانی تو را نجات می دهد، نه علوم الهی

باید او را باور کنی

چشم بندی بر چشمانت می گذارد که از آن رنج می بری

آغوش گرمی به تو هدیه می دهد که نمی توانی نپذیری

او می رود و تو افسون شده به دنبالش روان می شوی

حتی آنگاه که می دانی

این راهِ مرگ است

گابریلا میسترال/حمید کریم خانی

«متفکر» به یاد می آورد

قامتش وقف گور شده است.

قامتی از جنس تقدیر

برهنه در برابر سرنوشت

و بیزار از مرگ

که در گذرانِ بهارِ پر شورِ خویش

از زیبایی و عشق بر خود لرزیده

و اینک

در پاییزش

غرق در حقیقت و اندوه است.

از خاطرش می گذرد که در برنز جان بدهد

آنگاه که شب فرا می رسد

اضطراب بر عضله های کشیده اش شیار می اندازد

حفره های اندامش از ترس لبریز می شود

و مثل برگ پاییزی ترک می خورد

با صدای خداوندگاری

که او را به درون برنز فرا می خواند...

روی دشتی که غرق در آتش آفتاب است

نه درختی در خود پیچیده

و نه شیری زخمی وجود دارد

که به اندازه ی این مرد در خود فرو رفته باشد

مردی که به مرگ می اندیشد.

غزل از حمید کریم خانی

حسرت کش  و مغموم  و گرفتار  تو رفتم

بی آنکه  زنم  بوسه  به  رخسار تو رفتم

من  آمده بودم که  شوم  مست  وجودت

خونین جگر از عشوه ی هشیار تو  رفتم

دل پاره شد از جور تو  اما گله ای نیست

با  این سر  بشکسته  ز  دیوار  تو  رفتم

تو   لطف بهاری   تو بهاری    چه بهاری؟

بی  شاخه  گلی  از  سر گلزار  تو رفتم

معنای بهشت از همه ی نام تو گم شد

کز  دست  تو   و  دوزخ   آزار   تو    رفتم

تا چشم تو بر دست تمنای رقیب است

من گم  شدم  از  منظر  دیدار  تو  رفتم

این عشق «حمید» است که دیدی و گذشتی

با   خاطره ی   قلب   گنهکار   تو  رفتم

غزل از حمید کریم خانی

آمدی   اما  صدایت  نغمه ی  هر بار  نیست

در  نگاهت دیگر آن  مشتاقی دیدار  نیست

خال رویت چون همیشه گرم کار فتنه است

چشم زیبایت ولی آن نرگس بیمار   نیست

رفتنت   ویرانی    گل   بود  در  اوج      بهار

اینچنین   آمدنت  هم  کمتر  از آوار   نیست

بس که جانم  درد هجر و شادی وصل تو دید

در تمام پیکر  من یک  رگ  هشیار   نیست

راه من در عشق تو جز داد حق جویی نبود

رسم منصور  انالحق است و اما  دار نیست

گفته  بودم با  تو بودن چاره ی کار من است

اینک این جز قصه ی وهم و تب ژندار نیست

ای «حمید» از عشق او بگذر رها کن دامنش

قصد این لیلی وش مه رو   به جز آزار  نیست

منتشر شد :

« قصه های وارونه »

نویسندگان : فیلیپ دوما و بوریس موآسار

مترجم : حمید کریم خانی

ناشر : موسسه فرهنگی ژوهشی چاپ و نشر نظر

قیمت :4600 تومان

ژان فرانسوآ شابا / حمید کریم خانی

منتشر شد :

« جرقه »

نویسنده : ژان فرانسوآ شابا

مترجم : حمید کریم خانی

ناشر : موسسه فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر

قیمت : 18000 ریال

 

در این کتاب دو داستان وجو دارد. یکی سیاه یکی سفید. یکی گرم، یکی سرد. منطقه ی لورن، ایالت وایومینگ. داستانی از طبیعت، داستانی از مدرسه. داستانی از آتش سوزی جنگل، داستانی از کسی که قربانی دیگران می شود. داستان هایی از شعله ها و اشک ها. یکی را دختری جوان تعریف می کند، دیگری را یک پیرمرد. دو داستان از خاطره ها. برجسته ترین خاطره های دوران کودکی. هر دو داستان در باره ی طرد شدن ها، پشیمانی ها، سرکشی ها.

هر دو داستان عاشقانه.

لویی آراگون / حمید کریم خانی

" آواز آینه ی تهی "

 

کجا یی

چرا نیستی

تویی که به یکباره درمن شعله ور می شوی

آن گاه که دستت

رنگی سرخ بر لبانت می نهد

 

کجایی

ای لذت شب های من

ای مسافر گریز پای ،

و ای ملکه ای که گیسوانی سرخس گونه داری

و چشمانی به رنگ باران

 

لحظه ی عبورت را انتظار می کشم

مثل زمینی که در انتظار بهار است

و آب راکد برکه ای                                                                                               آنگاه که پارویی بر چهره اش بلغزد

 

نگاه پنهانم را

در قاب عمیق و تاریکم

به تو تقدیم می کنم

 

نزدیک آی

بیشتر و بیشتر

و تمام تاریکی ام را تسخیر کن

 

مانند یک سپاه مرا فتح کن

دشت ها و تپه ها یم

پارک ها ، قصرها و شوره زارهایم

شب ها ، رویاها و توهماتم را از آن خود کن

 

زیبایی ات را آشکار کن

آنگونه که قتل و دسیسه ،

زیباتر از دهانی که حرف " َاُ " را شکل می دهد

بیش از ملتی که سرکشی می کند

 

دامی مد می نهد

کمینگاهی وحشتبار

آنچه راکه تصویر کرده ام بر هم می ریزد

ویران می کند آنچه را که بودی

 

چهره در چهره ام کن

با چشمان درشتت بر چشمان خویش خیره شو

ابرها ی آسمان را به من بازگردان

چشم اندازها  و سراب هایت را تسلیمم کن

 

 

دوبیتی / حمید کریم خانی

دوباره  قاصدک  در  باد    چرخید

دوباره یاد  تو  در   سینه    لغزید

دو قطره اشک گرم از گونه  افتاد

دوباره  عاشقت  آهسته  خندید

حمید کریم خانی

منتشر شد :

 

«  کسی که هرگز دریا را ندیده بود »

 

 نویسنده : ژان ماری گوستاو لوکلزیو

 مترجم : حمید کریم خانی

ناشر : موسسه فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر

قیمت : 2600 تومان

 

این کتاب، ترجمه ای است از کتاب های :

  « کسی که هرگز دریا را ندیده بود »

                       و

           « ویلای سپیده دم »

    که در یک جلد چاپ شده است.

 

 

به زودی منتشر می شود :

 

« مقایسه های مبهم »

اثر : ژان ژک سامپه

مترجم : حمید کریم خانی

ناشر : موسسه فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر

 

ونوس خوری غاتا

شعری از « ونوس خوری غاتا » با ترجمه ی حمید کریم خانی

        برگرفته از کتاب « شب چیست از میان شب ها »

 

زن محصور در خاک

خاری می شود

زیر پوست کسانی که در برابر پرچینش ایستاده اند

آن ها قلب ها و کشتزارهای شان را زیر و رو می کنند

شیارها را می کاوند

آن را گل سرخ تبدار می نامند

میخکی پاییزی

خلنگی خاموش

ماه نوامبر

دست ها و ابزارها را پاک کی کند

هوا زرد

و حفاظ پنجره های کرکره ای آبی می شود

مردها

سر میز نشسته اند

در برابر دیسی از گوشت خام

و از اشباح سخن می گویند

کودک اما

در پشت در قهقهه سر داده است

حمید کریم خانی

کتاب های زیر به زودی با ترجمه ی حمید کریم خانی منتشر خواهد شد :

 

« کسی که هر گز دریا را ندیده بود »

نویسنده : ژان ماری گوستاو لو کلزیو

 

« ویلای سپیده دم »

نویسنده : ژان ماری گوستاو لوکلزیو

 

« جرقه »

نویسنده : ژان فرانسوآ شابا

 

« قصه های وارونه »

نویسندگان : فیلیپ دوما و بوریس موآسار

 

 

دوبیتی/حمید کریم خانی

 

آنکس که مرا ز من شناسد کوکو

وین روح مرا زتن شناسد    کوکو

کو زنده دلی که یار من باشد  کو

کاین پیرهن از کفن شناسد کوکو

سال گذشته کتابی به نام « کارنامه ی باد » به دستم رسید که مجموعه ای از اشعار « آدونیس » ( علی احمد سعید ) بود که مترجم محترم آقای عبدالرضا رضایی نیا آن را از عربی به فارسی ترجمه کرده اند. کتاب و به ویژه مقدمه ای را که مترجم بر آن نوشته ارزشمند یافتم و خواندن آن را به علاقمندان شعر توصیه می کنم. اما آنچه که بیشتر برایم جالب جلوه کرد تعدادی از اشعار مشترک این مجموعه و مجموعه ی « لمس کردن روشنایی ها » بود که من پیش ترجمه کرده بودم و توسط « نشر آهنگ دیگر» منتشر شده است. فکر کردم خواندن این تعداد از شعرها که آقای رضایی نیا از زبان مبداء ( عربی ) و من از زبان فرانسه ترجمه کرده ام برای علاقمندان به شعر و ترجمه ی شعر خالی از لطف نباشد. ترجمه ی اول متعلق به آقای رضایی نیا و دومی متعلق به من است :

 

باد که خسته می شود،

آسمان فرشی می گسترد،

            برای غنودن باد.

***

وقتی خستگی از راه می رسد

باد فرش فضا را می گستراند

تا او آن جا دراز بکشد

 

چگونه برای درخت

        طعم میوه اش را بیان کنم؟

چگونه برای زِه

             رفتار کمان را؟

***

چگونه می توان برای درخت شرح داد

مزه ی میوه اش را؟

برای کمان

کارکرد زِه را؟

 

خاطره

خانه ی دیگر توست،

اما نمی توانی در آن منزل کنی،

جز با تنی که خودِ خاطره شده است.

***

حافظه خانه ی دیگر توست

نمی توانی به آن راه پیدا کنی

مگر با اندامی که تبدیل به خاطره شده باشد

 

آسمان نیز می گرید

اما اشک هایش را

         با دستمال افق

              پاک کی کند.

***

آسمان هم گریه می کند

                اما او

اشک هایش را با روسری افق پاک کی کند

 

نمی توانی فانوس باشی،

جز آن هنگام

که شب را بر شانه هایت حمل کنی.

***

نمی توانی فانوس باشی

تا بر شانه هایت شب را حمل نکنی

 

روشنایی

دستی که بر اندام شب

            جا به جا می شود

***

روشنایی

مثل دستی

روی اندام تاریکی جا به جا می شود

 

از روزنه های درِ اتاقم، و از پنجره هایش

طنین گام هایی می آید،

       نه از روز، نه از شب،

گام های زنی، همیشه در سفر

که پیر نمی شود،

که آسودگی نمی داند،

که نمی خوابد،

نامش

       باد است.

***

از میان شکاف در و پنجره های اتاقم

آهنگ قدم هایی شنیده می شود

نه آن هایی که در طول روز یا شب می شنویم

این گام های زنی همیشه خانه به دوش است

که هرگز پیر نمی شود

استراحت نمی کند

و نمی خوابد

نام او باد است.

 

می دانم لحنِ من، گهگاه

لحنِ خوشآمد گویی است،

خوشآمدی تقدیمِ به باد

یعنی که جز نامه های تردید

و جز پیغامبران یقین

به سوی ما روانه نسازد!

***

می دانم که لحن من گاهی تشریفاتی است

ولی این رسمی بودن مختص به باد است

تا نامه های تردید و

پیغام های یقین را

زودتر به ما برساند

 

در سفر صداهایی می شنوم

که نمی تواند بر آن دست یابد

           جز موزه ای ویژه ی کودکی کلام.

***

من در سفر صداهای عجیبی می شنوم

جز موزه ای مختص به کودکی کلام

نمی تواند آن ها را محصور کند

 

شب

پیاده به دیدارم آمد،

                 _دیروز-

انگار سر باز زده بود

      از سوار شدن به قطاری

      که ستارگان سوار آن می شوند.

***

دیروز

شب با پای پیاده به دیدارم آمده بود

گویا از سوار شدن قطاری که ستاره ها با آن سفر می کنند

                                                 سر باز زده بود

 

پوششی نیست در این سفر

           -در سرمای این دنیا-

            به جز زبان،

و زبان ملحفه ای

                    لبریزِ سوراخ هاست.

***

برای سفر در سرمای این دنیا

هیچ رواندازی جز زبان وجود ندارد

اما زبان

ملافه ای است که با سوراخ ها غربال شده است

 

مرا بپروران، ای خورشید!

مرا بچین،

            ای شب!

***

رسیده ام کن ای آفتاب

   درو کن مرا ای شب

 

در بیشه ی روزهایم

                جایی نمانده است

                مگر برای باد.

***

در جنگل روزهای من

هیچ جایی وجود ندارد

                مگر برای باد

 

رویا،

اسبی که ما را به دوردست می برد،

بی آن که جا به جا شود.

***

رویا مادیانی است

که ما را تا دور دست ها می برد

بی کوچک ترین جا به جایی        

شعری از حمید کریم خانی

 

بادِ سفیر

پیش پایم می میرد

مگر تو

چقدر از من دوری؟

ژان ماری گوستاو لو کلزیو

 

                   منتشر شد :

                       پاوانا

  نویسنده : ژان ماری گوستاو لو کلزیو

         مترجم : حمید کریم خانی

                   ناشر : نظر

               قیمت ۲۹۰۰ تومان

 

       سفر به سرزمین درخت ها

  نویسنده : ژان ماری گوستاو لو کلزیو

        مترجم : حمید کریم خانی

                  ناشر : نظر

              قیمت ۲۴۰۰ تومان

شعری از حمید کریم خانی

 

سنگ ها پاداش سکوت شان را می گیرند

                                   بر گورهای ما

اثر ونوس خوری غاتا چاپ شد

 

 

       چاپ شد و در نمایشگاه کتاب عرضه خواهد شد :

                                  شب چیست از میان شب ها

                                 (مجموعه شعر)

                              اثر ونوس خوری غاتا

                          مترجم : حمید کریم خانی

                                    ناشر :ثالث

                                                   قیمت : ۴۵۰۰ تومان

دوبیتی از حمید کریم خانی

 

            نشستی روبرویم  کُنج دیوار

           نگه کردی مرا بسیار   بسیار

           نگاه فتنه ات را می شناسم

           بیا  از  فکر رفتن دست بردار

ژان-ماری گوستاو لو کلزیو / پاوانا

            

         مجوز چاپ گرفت و به زودی توسط نشر نظر منتشر می شود :

 

                                        « سفر به سرزمین درخت ها »

                              نویسنده : ژان-ماری گوستاو لو کلزیو

                                     مترجم : حمید کریم خانی

 

                                                    و

                                                    « پاوانا »

                          نویسنده : ژان-ماری گوستاو لو کلزیو

                         مترجم : حمید کریم خانی

شعری از حمید کریم خانی

 

          قله نشینان را بگویید :

                         برف ها از دامنه آب می شوند

                                              بهار که بیاید

شعری از حمید کریم خانی

 

          باد

          تلفظ گیسوانت را

                   به درختان سپرد

شعری از حمید کریم خانی

 

              رودها در دریا به بن بست می رسند

          و دشت بی کران

          پشت خط افق جان می دهد

          تو در سفری بی معنی

          فراموشی مرا مشق می کنی

          و من فواره های پشیمان را می نگرم

 

          رفتن افسانه ای بیش نیست

          سفر ما از گور آغاز می شود

غزلی از حمید کریم خانی

     بس  که  اندوه  تو را طاقت  و تاب  آوردیم

     نزد  تو  اشک  تری  رنگ   شراب  آوردیم

 

     سرخی اشک هم از خونیِ گلبرگ دل است

     ور  نه  ما  از  گُلِ  دل  بر   تو   گلاب   آوردیم

 

     اَنگِ پیری چه زنی بر رُخِ ما ، یادت نیست؟

     این  تمنا  ز  تو  را  وقت   شباب    آوردیم

 

     راز  و  رمز  نگهت  همچو  سوالی  دیدیم

     عشقِ  بی  شائبه  را بر  تو  جواب آوردیم

 

     هر که بر کوی تو شد جلوه ی مقصودی دید

     ما  ز  سوغات   سفر   داغ   سراب   آوردیم

 

     صبر  ما  بر  تو  زیاد  است  و نگیریم  آرام

     نقش ظاهر  منگر  این  که  شتاب آوردیم

 

     « از  ازل  تا  به ابد فرصت درویشان است »

     این سخن از غزل « خواجه » خطاب  آوردیم

 

     بوی گُل می دمد از دفتر و دیوان  « حمید »

     عطر عشق است که در شعر و کتاب آوردیم